این روز ها امان و اختیار دل از دستم عجیب خارج شده
آنقدر که دلم میخواهد این دل وامانده را از جایش بیرون بیاورم گوشه پنجره باران زده بگذارم یک فنجان قهوه داغ مهمانش کنم تا ببینم این زبان بسته چه چیزی از منِ برباد رفته میخواهد
اما انگار این زبان بسته میلی به حرف زدن ندارد
گویی میخواهد تنها نگاهم کند اشک بریزد و خودش را به در و دیوار قفس بزند .
راستش را بخواهید راه رام کردنش را خوب بلدم اما چه کنم که کاری از دستم برایش برنمیآید ...
تنها میتوانم در آغوشش بگیرم همان فنجان قهوه سرد شده ی گوشه پنجره اتاق را به خوردش بدهم و در گوشش ورد صبوری بخوانم تا کمتر به جان منِ دست بسته بیوفتد ...
#اندر_احوالات
☫ ࢪویداد ☫
برای یه دونه کتاب همه ی شهر رو زیر آفتاب گز نکردین بفهمین چی میگم🚶♀
بلاخره امروز پیداش کردم 💆🏻♀
وی از صبح تا الان مقادیر زیادی آمپول و سرم دریافت کرده ...🚶♀
اما ای دریغا مرحمی🤕
☫ ࢪویداد ☫
وی از صبح تا الان مقادیر زیادی آمپول و سرم دریافت کرده ...🚶♀ اما ای دریغا مرحمی🤕
ممنون از دوستانی که حالمو پرسیدن
الحمدلله الان بهترم 🤝♥️
☫ ࢪویداد ☫
📘چایت را من شیرین میکنم 📗مثل بیروت بود 📙باروت خیس داستان ها تقریبا بهم وصل هستن اما هر کتاب روایت گ
از حوالی شیرینی های این روز های گرمی که ...📚♥️
* البته که خانوم اسعد عادت دارن بازم مثل همیشه مارو تو خماری ادامه داستان رها کنن 🚶♀
هدایت شده از |مــآحدm²|
ولی روزی رسد بر سر قبرم آیی و بگویی
بر خیز ؛ من کسی را نیافتم که مانند تو
مرا دوست داشته باشد ..
برایم کتابی بخر و میان برگه هایش بنویس:
برای برق چشم هایت به هنگام دیدن این نوشته ، برای لبخندت موقع بو کردن برگه هایش . . . 📚🪴🤍