eitaa logo
☫ ࢪویداد ☫
148 دنبال‌کننده
713 عکس
106 ویدیو
1 فایل
من به همه اهل بیت علاقه مندم اما بیچاره امیرالمؤمنین ام ...💚 باید غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کرد (: در تب و تاب رسانه 📸☕️📚🌻 ناشناس https://daigo.ir/secret/51020604 *استفاده از عکس های نسبتا شخصی ممنوع*
مشاهده در ایتا
دانلود
قلمو رو کاغذ چرخوندمو سعی کردم ذهنمو مرتب کنم برای نوشتن. خنده دار بود از یه مغز جنگ زده آشوب با بوی دود و باروت توقع چی داشتم؟ اینکه بشینه برام رویا ببافه از جنگل های شمال و بوی بارون و خنکی چمن و گرمی دست های یار؟ مسخره اس ، آره چنین توقعی واقعا مسخره اس . نیم نگاهی به قلبم ميندازم. دستمال گرفته دستشو داره سعی میکنه غبار از مغزم پاک کنه دلم میخواد بنشونمش یه گوشه بگم ببین منو تو هیچ کاری نمیتونی بکنی براش الکی خودتو زحمت نده این مغز جنگ زده فقط نیاز به یه عملیات آزاد سازی داره و بس اما متأسفانه چون نیرو های مقاوت کم شدن نمیتونیم عملیات راه بندازیم چون در نهایت نتیجه ای که میگیریم صد در صد شکست و متلاشی شدن ابدیِ . قلبم اشاره میکنه به لیوان روی میز و میگه نگاه قرمزی شربت آلبالو با گل های دفترت چه منظره خوشگلی ساخته . مغز جنگ زده ام خیلی وقته فقط عطر و گرمای قهوه به مشامش رسیده سرک میکشه و انگار خنکی لیوان آب میشه رو آتیشش. اعلام آتش بس؟ آره یه چیزی شبیه همین. دستامو حلقه میکنم دور لیوان و چشم میدوزم به گل های سرخ دفتر بلکه مغزم رضایت بده برا دو کلام حرف دو کلام درد دل دو کلام من . . .؟! آره رضایت بده بلکه بشینیم پای میز مذاکره و همه چیزو حل کنیم . بلکه در زندان کلماتو باز کنه و اجازه بده قلب یکم با کلمه ها عشق بازی کنه . ‌. ‌. کلافه از افکار و احساسات ضد و نقیضم نگاهمو میگردونم تو کافه ، یعنی تو مغز این آدما چه خبره؟!
امشب عمیقا شبِ از اون شب هایی که نفست بند میاد و خواب فراری میشه از چشماتو و خاطرات خاطرات خاطرات بند بند تنت رو احاطه میکنه
بیرون گرمممممم🥵 داخل مترو سردددددددددد🥶 نتیجه ؟ سرما خوردگیِ مزخرف 🤒
پند امروز : ترم تابستون برندارین 🚶‍♀
این حرکت کافه دانشگاه + اینکه نمیزارن دیگه دانشجو بدون حجاب تو سلف و کافه بشینه به شدتتتت قابل تقدیره🧕🏻✨
کاش یکم بغلم میکردی بعد میرفتی .
خورده شیشه های غرورمو جمع کردم و نشستم به تماشا شون . تو برق هر کدوم از اون تیکه شیشه ها یه جایی که غرورم له شده بود رو دیدم و . . ‌. نگاهمو عمیق تر دادم به اون شیشه ها تیز ، برنده ، براق قراره دوباره بهم بچسبونمشون؟ نه خورده شیشه ها راهی سطل زباله مغزم‌ میشن همون آخر آخر همون جایی که راه برگشت ازش نیست و از تو پستوی وجودم اون دخترک متناقض نمای سرکشِ مغرور که پارادوکسش مثال زدنی بود ظاهر میشه دست میکشم به شیشه صاف وجودش این منِ همون منی که یک سال تموم خفه شده بوده . . .
کاش صندلی های محوطه دانشگاه رو بردارن به جاش چمن و یکی و دوتا درخت بید مجنون بکارن🌳🪴
در توصیف خستگی من همین بس 🤌🤣😂