هدایت شده از شبهایروشن-
انگار خدا دست برده و از لای کتابهای افسانهای و اساطیری یه کتاب خاک خورده و قدیمی که بوی چوب و کاه میده رو کشیده بیرون، جسم های قهرمانان بیجون اما پر افتخارِ پایان هر داستان رو آورده بیرون، بهشون یه جون دوباره بخشیده، اسمها رو جابهجا کرده، یه لباس سبزهم به تنشون پوشونده، تناسخ پیدا کردن و افتادن وسط قرنِ ۲۱ تو کشوری به اسم ایران و شدن اون هیبت چهارشونهی پشتِ لانچر، شدن صاحبِ اون دستهای استخونی قدرتمندِ روی ماشه، شدن صاحبِ اون چشم های تیزِ ابهتدارِ پشت رادار. الان دیگه صرفا اون جنگجویان افسانهای نیستن که تو کتابهای قدیمی با مرکبِ تاریخ روایت میشدن، الان خودِ تاریخان، خودِ روایت.
دیدم و بغض کردم..
فهمیدم و جگرم پاره پاره شد
اه دخترم نگذاشتند پا به دنیا بگذاری
بخواب،ارام بخواب ،همه خوابند و تو
بیداری،قصه زندگی ات چه زود به
پایان رسید،رویایت نیمه تمام ماند..
لعنت بر جنگی که زورش به تو رسید
این جنگ دیگر جنگ نیست ،جنایتی
است به لبخند تو ،کدام دست میتواند
اینقدر سنگدل باشد که چشم دیدن خنده
های تورا ندارد؟ کدام جانی میتواند اینقدر
بی رحم باشد که آسمان را محروم کند از
صدای خنده هایت؟
تویی که در اتش سوختی و نیامده حماسه
ای همراه خود داشتی،حماسه ای که نا تمام
نمی ماند...
ارام بخواب جانم،فرزندان ایران بیدارند
بیدارِ بیدار،از هر زمانی بیدار تر ،آگاه تر
بخواب که خونت بیدارگر است..
فرشته ی کوچکم جان دادنت چونان
پرچمی سرخ در وجدان بشر افراشته
می ماند...
ننگ بر امریکای ملعون که آسمان کودکان
را به خاک و آتش سپرد