بنابهدلایلی نشد که باشیم ولی خب
طبق قولم ، داستانهایی که نوشتم رو دوباره تقدیمتون میکنم 💛
قلم را پشت گوش هایش فرستاد و لبهایش را جمع کرد و متفکر به انچیزی که خلق کرده بود نگریست..
چیزِ خاصی نمیدید اما برق چشمانش دیدنی بود؛
برای خطای 404 .
بعد از یه دویدنِ طولانی برای کم کردنِ فشار غم هایش،
ایستاد و دستی به گرمکن شلوارش کشید و لبخندی زد
پس غم هایش را به عمق قلبش فرستاد!
برای سدنا .
همانطور که بالشت را زیر دستانش ردیف میکرد،
دوباره ویس گرفت با این موضوع که فیلم،
سریال جدید میخوام سراغ داری؟
رفت سراغ درست کردنِ پفیلا برای سکانس بعدی ؛
برای کارناوال گربههای سیاه .
مثل همیشه دو فنجان چای ریخته بود !
آرام بدون آنکه خودش متوجه بشود،بغضش را با چای فروخورد.. دستانش لرزید و سینی از دستانش افتاد"
روی زمین افتاد و به یخچال تکیه کرد ، زانو هایش را بغل کرد !
برای بغضهایفروخورده .
بسته سیگارِ چرمش را از تو جیبش بیرون کشید و یه دونه درآورد ، فندکش را در دستانش چرخاند و روی میز انداخت !
به خودش قول داده بود ترک کند؛پس بدون روشن کردن آن را بین لبانش گذاشت..
برای رماد .
روی مبل جای گرفت و پاهایش را روی میز انداخت ؛
لپتاپ اش را باز کرد و مشغول کارهایش شد ...
مثل همیشه بوی نعنا پیچیده بود در فضای اتاق
او همینطور بود !
برای جزیره آرکا .
نمیدانست چندمین کاغذی بود که در دستانش مچاله میشد؟
سرش را روی میز گذاشت،کلافه دستانش را در موهایش فرستاد و نفسش را بیرون داد...
حالا عینکِ جدیدی بر چشمانش زد!
[همانطور که قهوه اش را مینوشید پیراهنش را به تن زد
و ساعت را به مچ دستش بست...
تمام شب را بیدار بود برای تمام کردنِ پروژه اش ؛]
برای شاید نویسنده .