اشتباهم این بود که آدمارو انقدر به خودم نزدیک کردم تا به خودشون اجازه دادن برای زندگی من تصمیم بگیرن.
- Sometimes I want to get lost in the dark.I run away from myself.I have always been a source of annoyance to myself.I do not know what I do and What do I want?
من بدون تو با یه گلدونِ شکستۀ بدون گل که افتاده یه گوشه حیاط و کسی حواسش بهش نیست،هیچ فرقی ندارم.
هنوز نمیتونم بفهمم چجوری میتونم از عمقِ وجودم اظهار دلتنگی کنم برای کسی که وجود خارجی نداره..
چقدر امشب شهر برام جالب بود.کلی آدم توی خیابونا بودن که با هر رنج سنی کوچیک و بزرگ زن و مرد پیر و جوون،مشکی تنشون بود.ممکن بود اون چند صد نفری که من دیدم عقاید متقاوتی داشته باشن..عقایدی که زمین تا آسمون با هم دیگه فرق کنه اما چیزی که بر خلافِ این تناقض،وجود داشت تشابهِ ظاهری همه اون افراد بود.کسی رو دیدم که میگفت:من بر خلاف اطرافیانم با عقیده هایی که ازشون تبعیت میکنن،مخالفم اما به احترام عقایدشون هر چند که از نظر من قابل قبول نیست،ده روزِ اول محرم رو مشکی میپوشم.هنر واقعی اینه که تو به موضوعاتی احترام بذاری که قبولشون نداری.اونوقت میتونی دم از این بزنی که همه باید به عقاید هم احترام بذارن؛هر چقدر که سخت باشه..برخورد کردن با چنین افرادی باعث میشه بفهمم هنوز هم این گوشه ها چیزی به نام انسانیت وجود داره.