حاضرم تمامِ عمرم فیلم های Sad end، Slice of life، Tragedy ببینم، ولی یه فیلمی رو نبینم که توش خیانت باشه. این فیلما حالم رو از انسان بودن بهم میزنه.
داداش کوچیک داشتن اینطوریه که از اتاقت میای بیرون که بری آشپزخونه آب بخوری یهو میبینی صدای یه پسر بچه ناآشنا میاد. بعد میفهمی داداشت بدون اطلاعِ قبلی دوستشو آورده خونه:/
بعضی وقت ها به این فکر میکنم که من اون ورژنِ خاصم رو نگه داشتم برای کی؟ برای کسی که هنوز ندارمش؟ اصلاً وجود داره؟ برای کسی که وجود نداره دارم حرف هامو جمله میکنم؟ برنامه میچینم که توی فلان موقعیت فلان حرف رو بزنم؟ دارم چیو از کسی که وجود نداره از الان پیشبینی میکنم؟ تو تصوراتم برای کی کاری رو انجام میدم که فکر میکنم به وجد میاد؟ چرا از الان خودمو آماده کردم که وقتی غمگینه، چه حرفی بهش بزنم که آرومش کنم؛ وقتی خوشحاله، چیکار کنم براش که از تو چشم هاش بخونم انقدر براش با ارزش هستم که نمیدونه باهام چیکار کنه؟ چرا از الان براش هدیه هایی که دلم میخواد بخرم تا خوشحالش کنم رو توی اینستام سیو میکنم؟! چرا تو ذهنم دارم تو استایلی که من براش ساختم تصورش میکنم؟ چرا از الان اون صحبت های عمیقی که دلم میخواد باهاش بزنم رو آماده کردم؟ اون جاهایی که دلم میخواد باهاش برم؟ اون رفتار خاصی که هیچکس تا حالا ازم ندیده رو بار ها مرور کردم؟ برای کی؟! چرا انقدر دارم حساسیت نشون میدم برای احساسات، رفتار ها و حرف هام به کسی که نیست و شاید هیچوقت نیاد؟!
ببین، هنوز وجود نداری ولی قلبمو به تپش میندازی، حتی وقتی میخوام دربارت بنویسم.