انگار که گرفتنِ اون تصمیم برام عینِ آب خوردن بوده.
تقصیرِ خودمه که همیشه همه چیز رو تحت کنترل نشون دادم.
اونا هیچی از ترکیدن مغزم تو اون دوران نمیدونن.
متنفرم که قضاوتم میکنن و میگن خوبه که حسی نداشتی.
خودم از خدا اینو خواستم و خودم هم دارم ازش گله میکنم.
ببخشید که بندهی خوبی برات نیستم..