خدا صبری دهد دل‌های از جا رفته‌ی ما را... ±گفته بودی همه‌ی دشت‌ها و بیابان‌ها را دنبال شهادت دویده‌ای! و ما نیز خیابان به خیابان، کوچه به کوچه دویدیم.. سهمت را گرفتی، حاجی حاجی مکه؟! فرمانده نیروهایش را رها میکند مرد حسابی؟ قربان خنده‌هایت که جگرسوز‌ است.. خون به جگر شدیم‌ از این شب و روزها.. اما ذره‌ای تردید از آینده نداریم که خدای دهه‌ی شصت بالای سرمان است..