کلافه شده بودم که چطور او را دور از خط نگه دارم، تا قرار شد برای کاری به خرمشهر برویم و برگردیم، سه نفر جلو و بقیه عقب وانت نشستند. برای رفتن غلامعلی جلو نشست و برای برگشت هنگام غروب من جلو نشستم و به او گفتم بیا جلو، گفت:نوبت من است عقب بنشینم گفتم: بیا با تو کار دارم. تقریبا تمام مسیر خرمشهر تا پادگان حمید با هم صحبت کردیم ۷،۸ کیلومتر مانده به محل استقرارمان گفت: صبر کن من می روم عقب. گفتم:رسیدیم، نمی خواهد. گفت:نه اینطور درست نیست نوبت من است که عقب بنشینم، رفت و عقب نشست. رادیو را روشن کردم نزدیک اذان عربستان بود داشتم رادیو را گوش می کردم و سرم پایین بود، یکدفعه صدای مهیبی بلند شد، نگاه کردم، سقف ماشین پرتاب شده بود، راننده هم زخمی بود فرمان را از دستش گرفتم و گفتم: اگر میشنوی پایت را روی ترمز بگذار، آرام ماشین را کنار زدم، سریع به عقب رفتم تا ببینم حال مهران زاده چطور است، دیدم جای جراحت قبلی سرش به لبه ماشین خورده و کف ماشین افتاده، خودم هم بیحال شدم، بیش از ده ساعت بیهوش بود و در همان حالت به شهادت رسید.