اونقدر اهل دنیا شدیم
اونقدر غرق دنیا شدیم
اونقدر دنیا رو جدی گرفتیم
اونقدر حساب و کتابی شدیم
اونقدر از آخرت دور شدیم
اونقدر یادمون رفته که اصلا اینجا خبری نیست
اینجا یه موکب تو راهیه
اینجا یه شاخه درخته برای چند دقیقه استراحت یه پرنده
اینجا زیرخاکه برای یه بذری که میخواد جوونه بزنه
اینجا یه قفسه
یه زندانه
یه خواب کوتاهه
که بالاخره یه روز بخوایم نخوایم بیدار میشیم
بیدار میشیم و میگیم(همهمون)
همین بود؟
تموم شد؟
چقدر پست بود
چقدر کم بود
چقدر زود گذشت
بیدار میشیم و میگیم:
کاش توی دنیا فقط اندازه یه لقمه نون که شکممون سیر میشد خدا بهمون روزی میداد
راستش اگه آدم اهل حساب و کتابم باشه فقر توی دنیا میارزه به آسایش آخرت
آخرتی که برای ریال به ریال این دنیا باید یه لنگه پا وایستی و جواب پس بدی. تازه مال حلالش اینجوریه
حرومش که ...
اگه قرار به کار و تلاشه که والا فقرا بیشتر از پولدارا زحمت میکشن
ولی خب متهم میشن به این که عرضه ندارن
عرضه ندارن بدون کار کردن پول دربیارن
من فقط نمیدونم اگر این کارگرهای بیعرضه نباشن اون با عرضهها چطور میتونن حتی زنده بمونن!
میگه به جای حمالی بیا تو بورس
میگم خب اگه همه بریم تو بورس کی کار کنه؟
میگه یه عده هستن بالاخره!
میگم یعنی باید باشن دیگه؟
میگه آره باید باشن
میگم پس یعنی کاری که میکنن خیلی مهم و ضروریه
میگه قطعا
میگم پس چرا از نظر تو اونی که داره یک نیاز ضروری از جامعه رو رفع میکنه بیعرضه است و باید فقیر باشه؟
خلاصه که تازه اینی که حلال درمیاره کلی باید جواب پس بده که چجوری خرج کردی؟
یه لقمه نون که بهت دادم نصف کردی با مردم غزه و لبنان؟
یا گفتی مال خودمه؟
یا گفتی نه غزه نه لبنان...