- - - ꧁بر مــــدار عشـــ♡ــــق꧂ - - -
✨❤️||
#پارت9
محمد شوهرخالهاش را كه ديد، به او سلام كرد و دويد به طرف آشپزخانه تـا
خالهاش را ببيند. اما مادر تنها بود. با تعجب پرسيد: «پس، خاله جان كو؟»
مادر همان طور كه مشغول بود، گفت: «اوس رضا تنها آمده!»
محمد كه از نديدن خالهاش كمي پكر شده بود، به اتاق برگشـت. تـا آن روز
اوس رضا هيچ وقت تنها به خانه آنها نيامده بود. محمد فكر كرد: چـه شـده كـه
اوس رضا تنها به خانه آنها آمده است؟ حتماً اتفاقی افتاده است. نكنـد خالـه بـا
اوس رضا دعوايش شده؟ شايد هم اتفاق ديگری افتاده است. محمد ميخواسـت
اين را از اوس رضا بپرسد، اما خجالت كشيد.
محمد در حالي كه سعي داشت، مؤدب كنار اوس رضا بنشيند، عجلـه داشـت
كه هر چه زودتر ته و توي قضيه را در بياورد. اما كنجكاوي او زياد طول نكشيد.
اوس رضا استكان چاياش را سركشيد، نگاهي به درِ آشپزخانه انداخت و آهسـته
سر درگوش محمد گفت: «محمد آقا! فردا جمعه تعطيلي؟»
محمد كه حس كرد حدسش درست از آب درآمده، پرسيد: «آره تعطيلم، كاري
داريد؟»
اوس رضا با همان لحن آهستهاش گفت: «ميتواني يك سر بيايي مغازه؟»
محمد كه كنجكاويش بيشتر شده بود، گفت: «ميآيم، آره كاري ندارم. چيـزي
شده؟»
اوس رضا كه سعي داشت بر هيجان خود مسلط باشد، لبخندي زوركـي زد و
گفت: «نه، چه مشكلي پسرجان! كار كوچكي دارم. ميخواهم برايم انجام دهي!»
#تکه_ای_از_آسمان
#زندگینامه_شهید_محمد_بروجردی
'🌼🌿'
@Antiliberalism