📚
#شهید_چمران به روایت همسرشهید5⃣
〰🌹〰🌹〰🌹〰
تو دیوانه شده ای !
این مرد بیست سال از تو بزرگتر است ، ایرانی است ، همه اش تو جنگ است ، پول ندارد ، همرنگ مانیست ، حتی شناسنامه ندارد!
مصطفی ازطریق سید غروی مراازخانواده ام خواستگاری کرد .
گفتند نه .آقای صدر دخالت کرد .
آنهاحرف خودشان را می زدند و من هم حرف خودم را.تصمیم گرفته بودم به هرقیمتی شده بامصطفی ازدواج کنم .
مصطفی اصرارداشت باهمه فشارها عقد بااجازه پدرومادرم جاری شود .
〰🌹〰🌹〰🌹
می گفت : سعی کنید بامحبت و مهربانی آنهاراراضی کنید .من دوست ندارم باشماازدواج کنم و قلب پدرومادرتان ناراحت باشد.
روزهای سختی بود.اجازه نمی دادند ازخانه بیرون بروم.کلید ماشین راازمن گرفتند.هرجامی خواستم بروم برادرم مرامی برد و برمی گرداند...
غاده باسرسختی و به اجبار پدرومادررابه این ازدواج راضی می کند.
لحظاتی که بامصطفی بودم و بعدازازدواج چیزی از عوالم ظاهری نمی دیدم.
به پدر گفتم :جشن نمی خواهم .فقط فامیل نزدیک ،عمو، دایی...
پدرم گفت :هرکارخودتان می خواهید بکنید.
〰🌹〰🌹〰🌹〰
صبح روز عقد آماده شدم بروم دبیرستان برای تدریس. مادرم عصبانی بود وبامن صحبت نمی کرد.خواهرم گفت:کجامی روید؟شماالان باید بروید برای آرایش.
من بروم ؟ رفتم مدرسه.
آنجاهمه گفتند: شماچراآمدید؟
گفتم : چرا نیایم؟ مصطفی مرا همینطور می خواهد.
ازمدرسه که برگشتم مهمان ها آمده بودند.
خواهرم پرسید: لباس چه می خواهی بپوشی؟
گفتم : لباس زیاد دارم.گفت : باید لباس عقد باشد.و رفت برایم لباس عقد خرید.
همه می گفتند دیوانه است...
مهریه ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا درراه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند .
اولین عقد در صور بود که عروس چنین مهریه ای داشت .اینها برای فامیلم و مردم عجیب بود.
〰🌹〰🌹〰🌹〰
مادرگفت : حالاشماراکجامی خواهدببرد؟کجاخانه گرفته؟
گفتم: می خواهم بروم موسسه، بابچه ها.
مادررفت آنجارادید فقط یک اتاق بود.گفت : آخرو عاقبت دخترمن باید اینطور باشد؟ ...
ولی من در این وادیهانبودم .همانجاهمانطور که بود ،روی زمین می خواستم زندگی کنم .
مادرگفت : من برایتان وسایل می خرم طوری که کسی نفهمد.
درلبنان بد می دانند دختر چیزی ببرد خانه داماد ،می گویند فامیل دختر پول دادند که دخترشان را ببرند.
من و مصطفی قبول نکردیم .می خواستیم همانطور زندگی کنیم.
◀️ ادامه دارد...
#کانال_بصیرتی_شهدایی_خامنه_ای_شهدا
👉
@khamenei_shohada 👈