°•♡‌کافه‌عشق♡•°
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 #پارت_241 _تو كه كلا بايد يه دوش بگيري! و تكيه دادم به كابينت كه با مشت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 _يه كاري كه حتي فكرشم نميتوني بكني! انگار اين حرفم و خيلي خاص و با حس گفته بودم كه حالا مثل لاكپشت گوشش و به شونش چسبونده بود و همچنان گيج نگاهم ميكرد! در حالي كه تك چشمي داشت نگاهم ميكرد گفت: _خب چيكار! درست مثل يه بچه سنجاب شده بود و از اينطور ديدنش نميتونستم نخندم كه زدم زير خنده: _خيست ميكنم! چشماش از حدقه زد بيرون و صاف سر جاش ايستاد: _چي...؟ با خوندن فكرش صداي خنده هام بالاتر رفت: _آب بازي ديگه تو استخر خيست ميكنم،يعني سرت و ميبرم زير آب و تا وقتي خفه نشي نميارمت بالا! و چشمكي بهش زدم كه با صداي رسايي 'زهرمار'ي بارم كرد و ادامه داد: خيلي مسخره اي! با بيخيالي چشم و ابرويي واسش اومدم: البته اگه تو دوست داري كار ديگه اي تو استخر بكنيم من از خود گذشتگي ميكنم و انجامش ميدم! و واسه در آوردن حرصش خيلي جدي نگاهش كردم كه چشماش و محكم رو هم فشار داد و در حالي كه با مشت ميزد به سينم گفت _فقط تا وقتي كه چشمام و باز كنم وقت داري،چشم وا كنم و روبه روم باشي خونت پايِ خودته! 🌸 🌼🌼 🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼🌼