🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼
🌸🌸
🌼
#پارت_242
_يه كاري كه حتي فكرشم نميتوني بكني!
انگار اين حرفم و خيلي خاص و با حس گفته بودم كه حالا مثل لاكپشت گوشش و به شونش چسبونده بود و همچنان گيج نگاهم ميكرد!
در حالي كه تك چشمي داشت نگاهم ميكرد گفت:
_خب چيكار!
درست مثل يه بچه سنجاب شده بود و از اينطور ديدنش نميتونستم نخندم كه زدم زير خنده:
_خيست ميكنم!
چشماش از حدقه زد بيرون و صاف سر جاش ايستاد:
_چي...؟
با خوندن فكرش صداي خنده هام بالاتر رفت:
_آب بازي ديگه تو استخر خيست ميكنم،يعني سرت و ميبرم زير آب و تا وقتي خفه نشي نميارمت بالا!
و چشمكي بهش زدم كه با صداي رسايي 'زهرمار'ي بارم كرد و ادامه داد:
خيلي مسخره اي!
با بيخيالي چشم و ابرويي واسش اومدم:
البته اگه تو دوست داري كار ديگه اي تو استخر بكنيم من از خود گذشتگي ميكنم و انجامش ميدم!
و واسه در آوردن حرصش خيلي جدي نگاهش كردم كه چشماش و محكم رو هم فشار داد و در حالي كه با مشت ميزد به سينم گفت
_فقط تا وقتي كه چشمام و باز كنم وقت داري،چشم وا كنم و روبه روم باشي خونت پايِ خودته!
🌸
🌼🌼
🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼🌼