🔆برخورد امام با دزد يحيى بن علاء مى گويد: از امام باقر (ع ) شنيدم مى فرمود: 🌺امام سجاد (ع ) براى انجام فريضه حج ، از مدينه به سوى مكّه رهسپار شد، در راه به بيابانى بين مكّه و مدينه رسيد، و در آنجا به مردى از دزدهاى راه برخورد نمود، دزد به امام سجاد (ع ) گفت : از مركب بپائين بيا. 🌺امام فرمود: تو از من چه مى خواهى ؟. دزد: مى خواهم تو را بكشم و آنچه دارى همه را غارت كنم . 🌺امام : من خود آنچه دارم بين خود و تو تقسيم مى كنم و آنچه به تو مى دهم ، براى تو حلال باشد. 🌺دزد: نه ، من به اين كار راضى نيستم . 🌺امام : آنچه مى خواهى بردار ولى به اندازه كفاف و لازم براى من بگذار. 🌺دزد ناپاك ، اين پيشنهاد را نيز رد كرد. امام به او فرمود: پروردگار تو كجاست ؟ او در جواب گفت : 🌺پروردگار من در خواب است ، در اين هنگام دو شير از بيابان آمدند، يكى سر دزد را و ديگرى دو پاى او را دريدند و به اين ترتيب آن دزد به هلاكت رسيد، 🌺امام سجاد (ع ) به او فرمود: زعمت ان ربك عنك نائم : تو پنداشتى كه پروردگارت نسبت به تو در خواب است ؟!. 📚داستان دوستان، جلد اول، محمد محمدى اشتهاردى ✾📚 @Dastan 📚✾