داشت از دامنه ی کوه لری پیاده می رفت. ماشین ها رد می شدند، اما او دست بلند نمی کرد که سوارش کنند. رفتم جلوی پایش ماشین را نگه داشتم و گفتم: آقا مهدی سوار شین گفت: بچه ها ماشین ندارن، اگه اینا دیر می رسن، من هم باید دیر برسم. همه با هم این سراشیبی رو می ریم. گفتم: هر چی باشه شما فرمانده لشکرین سوار شین تا زودتر به مقر برسیم. گفت: هستم که هستم. خدا کمک می کنه و قوت می ده، چون می خوام توی عملیات از نزدیک با بچه ها باشم. به سبک زندگی شهدا (شهید مهدی باکری) 🍂گروه واتساپ دفاع مقدس ۳ https://chat.whatsapp.com/LZc5irwIxpb63wUcYPa64A