دلبرکده
#داستان #فیروزه‌ی_خاکستری10 #آرامش‌ِ_ناپایدار با اشاره‌ی مادرش داخل آمد. صدای قلبم را شنیدم. آب دها
دو هفته بعد از آن روز، مامان به مدرسه آمد. برای صبح دوشنبه اجازه‌ی زنگ اول را گرفت. مرجان از دم در مدرسه خداحافظی کرد. با مامان تا خانه هم قدم شدم. هر دو تا سر خیابان اصلی ساکت بودیم. مامان سر حرف را باز کرد. _بابا صبح جیگر خریده برات درست کنم. لب‌هایم را به هم فشار دادم و همانطور سربه‌زیر قدم برداشتم. _فیروزه معلومه چته؟ یه طوری رفتار می‌کنی انگار ما مجبورت کردیم. نفسم را آرام بیرون دادم. مامان ادامه داد: _نگران چی هستی؟! فکر کردم الان وقتش است. _مـیـ... میترسم! مامان فرصت نداد. _از چی؟! اگه برا درساته، خب بهشون گفتیم تا بعد امتحانا اصلا برنامه‌ای نذارن. یکدفعه نگاهم کرد. _نکنه از آزمایش میترسی؟ سرم را تکان دادم. _کاش بذاریم تا فهیمه... باقی حرفم را خوردم. چشمان مامان ریز شد. _تو نگران فهیمه نباش. دعاش کن ایشالله بخت خوبی گیرش بیاد. اونم خوشبختی تو رو می‌خواد... مامان تا خانه حرف زد. من روی کلمه‌ی خوشبختی ماندم. خودم را کنار امید و قیافه‌ی مرجان و تک تک دوستانم را هنگام دیدن او تصور کردم. چند لقمه غذا خوردم و به اتاق رفتم. دلم خواست بدون دغدغه زیر پتو قایم شوم. فکر درس‌های نخوانده اجازه نداد. کتاب فلسفه را از کمد برداشتم و دراز کشیدم. کلمات را خواندم اما تمام فکرم درگیر امید و خوشبختی آینده‌ام بود. از اینکه اجازه دادم تا آزمایش پیش برویم، اخم‌هایم در هم رفت. فکر کردم به مامان بگویم قرار آزمایش فردا را کنسل کند. از این که به آن‌ها امید دادم لبم را گزیدم. به هیچ وجه نباید زیر بار جواب مثبت می‌رفتم. کتاب را بستم. ساعت از ۵ و نیم گذشته بود. ساعت‌ها بدون خواندن یک کلمه در فکر بودم. به دنبال مامان رفتم. فرانک با فرم مدرسه از در هال آمد. چشمانش از دیدن من برق زد. از داخل کوله‌اش چند مجله بیرون آورد. _سلام بیا ببین چی آوردم. مجله‌ها را زمین گذاشت. مجله‌های لباس مجلسی و کت و دامن و لباس عروس بود. _اینا مال خواهرِ راحله است. مامان و فهیمه از آشپزخانه آمدند. دور مجله‌ها نشستند. هر کدام برای من و خودشان نظری دادند. http://eitaa.com/joinchat/2452357136C6307b8e640 ❣✿●•۰▬▬▬▬▬▬▬▬▬