📃 #داستانک
زنگ ساختمان پرورشگاه را که زد، آفتاب وسط آسمان بود. از صبح بستههای پستی را از خانهای به خانهای دیگر رسانده بود و حالا این آخرین مقصد بود. پرستار بسته را که تحویل گرفت، گفت:«یه زحمتی براتون داشتم» همانطور که داشت خورجین نامهها را مرتب میکرد، گفت:«درخدمتم» پرستار یک پاکت کوچک را جلو گرفت و گفت:«یکی از بچههای ما اصرار داره شما این نامه رو براش پست کنین» لبخند زد و گفت:«خب چرا نمیندازینش توی صندوق پست؟» پرستار گفت:«آخه میگه فقط به آقای پستچی اعتماد داره» پاکت را از دست پرستار گرفت و گفت:«پس آدرسش کجاست؟» پرستار گفت:«آدرسش رو بلد نیستیم» درحالی که داشت موتور را از روی جک برمیداشت، گفت:«خب پس چطوری نامه رو برسونم؟» پرستار مکثی کرد و گفت:«نامه رو برای امام زمان نوشته و ازم قول گرفته که از شما بخوام جوابش رو هم براش بیارید» این را که شنید خشکش زد. پرستار گفت:«نگران نباشید. بچه است و یادش میره. فقط خواستم دلش نشکنه.» یکبار دیگر پشت و روی نامه را نگاه کرد. خواست چیزی بگوید اما نتوانست. شب که به خانه برگشت تمام فکرش پیش نامه بود. کاش همان اول نامه را پس داده بود و توی دل پسربچه امید نکاشته بود. یک هفته بعد اما بالاخره راهحل را پیدا کرد. بستههای پستی پرورشگاه را که تحویل داد، از پرستار خواست که پسربچه را صدا کند. چند دقیقه بعد پسربچه هفتهشت سالهای پیدایش شد. نامه را که به دست پسربچه داد، گفت:«این هم جواب نامهت» پسربچه با چشمهایی ذوقزده گفت:«یعنی خودِ خود امام زمان این نامه رو نوشته؟» لبخند زد و گفت:«خودِ خودش!» راه که افتاد باران شروع شده بود. به خوشحالی پسربچه فکر کرد و کلمههای نامه را با خودش مرور کرد. هماننامهای که امام زمان برای شیخ مفید نوشته بود و او به زبان کودکانه برش گردانده بود:«این یه نامه از امام زمانه: عزیز دلم! حواسم بهت هست و فراموشت نکردم»
پینوشت:
اِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِکُمْ، وَلا ناسینَ لِذَکْرِکُمْ، وَلَوْلا ذلِکَ لَنَزَلَ بِکُمُ الَّلاْواءُ وَاصْطَلَمَکُمُ الاْعْداءُ
ما در رسیدگی و سرپرستی شما کوتاهی و اهمال نکرده و یاد شما را از خاطر نبردهایم که اگر جز این بود، دشواریها و مصیبتها بر شما فرود میآمد و دشمنان، شما را ریشه کن مینمودند...
طبرسی، احمد بن علی، احتجاج، ج۲، ص۳۲۳
🌐
www.jamkaran.ir
🆔
@jamkaran_ir