🏡مردی به خانه‌اش می‌رفت نزدیک خانه که رسید جوان زشت و آبله رویی را دید با چشمان چپ و سر بی مو و دهان گشاد و لب‌های کلفت و پوستی تیره مرد رهگذر ایستاد و با نفرت به جوان زشت رو خیره شد و بعد ناگهان فریاد زد: ای مردک از اینجا برو و دیگر به این کوچه نیا دیدن تو شرم است و آدم را ناراحت می‌کند 👤جوان بدون اینکه ناراحت شود نگاهی به قبای پاره مرد انداخت و ناگهان قبای نویی را که بر تن داشت درآورد و به مرد گفت: بگیر مال تو من قبایم را به تو می‌بخشم مرد نگاهی به قبای خوش رنگ و رو و نو انداخت و ناگهان از کاری که کرده بود شرمنده شد و کف دست راستش را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: مرا ببخش من رفتار بدی با تو کردم اما تو داری قبایت را به من می‌دهی 👤جوان با همان لبخند گفت: ای دوست بدان که آدمی که ظاهر بد اما باطن و درون و قلب پاکی داشته باشد به مراتب بهتر از کسی است که ظاهر خوب اما قلبی ناپاک و سیاه دارد چهره مرد رهگذر از خجالت سرخ شد و دیگر نتوانست حرف بزند آری ... تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت 🎋🎋🦋🎋🦋 @Lootfakhooda