🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار
🔺 پسر شمشیر
قسمت پنجم
مجددا نادر را در ابیورد رها می کنیم و به اصفهان بازمی گردیم
محمود افغان که اینک به افتخار دامادی شاه سلطان حسین نیز درآمده بود ، فرمانده ارشد سپاه خود بنام زبر دست خان را با سه هزار نیرو برای تصرف شیراز به آنجا فرستاد ، مردم شهر دروازه های شهر را بستند و مقاومت جانانه ای کردند بطوری که سپاه افغان با دادن تلفات زیاد مجبور به عقب نشینی گردید ، محمود افغان برای بار دوم سپاهیان بیشتری به شیراز اعزام کرد که سرنوشت بهتری نصیب آنها نشد ، افغانها که دیدند حریف مردم شیراز نمی شوند دست به محاصره شهر زدند و از ورود خواربار جلوگیری کردند که در اندک زمانی ، گرسنگی و مرگ نصیب شیرازیان شد و پس از گذشت هشت ماه ، شیراز تسلیم شد ، زبر دست خان پس از تصرف شیراز متوجه بندرعباس شد که در آنجا نیز بعلت مقاومت مردم ناچار به عقب نشینی گردید ، محمود افغان که موفق به تسخیر بندرعباس نشده بود با تقویت سپاهیان افغان ، آنان را به سوی لرستان و بختیاری ها فرستاد
در همین هنگام برف سنگینی باریدن گرفت و افغانها در بیابان ، دچار سرما و حملات و یورش های گاه و بیگاه مردمان غیور لرستان شدند و بناچار چشم براه بهار پشت دروازه های لرستان زمینگیر شدند
با آمدن بهار ، آب رودخانه ها بالا آمد ، بختیاری ها نیز پل های رودخانه ها را شکستند که این امر ، منجر به نابسامانی شدید و سرگردانی افغانها شد ولی در نهایت با بدبختی تمام ، با راهنمایی عده ای از افراد محلی ، با سَرخوردگی و شرمندگی تمام به اصفهان بازگشتند
بدنبال این شکست های پی در پی ، محمود افغان که دچار جنون و افسردگی و بدبینی ناشی از آن دچار شده بود دستور داد تمام درباریان و بزرگان شهر ، برای مشورت و چاره اندیشی در شبستان قصر ، حضور به هم رسانند ، دستور وی به سرعت انجام شد و جلسه با عده زیادی بالغ بر 350 نفر برگزار شد
به حاضرین در این گردهمائی گفتند پس از حضور ملک محمود افغان همگی باید ایستاده و سپس تعظیم کنند و تا زمانی که فرمانی صادر نشده به همان حال باشند ، پس از حضور ملک محمود ، حاضرین در همان حالت تعظیم توسط محافظان قصر با تردستی تمام گردن زده شدند و خون از تن های بی سرشان جهیدن گرفت
بدستور ملک محمود سرها و پیکرهای بیجان بزرگان شهر گردآوری و فردای همان روز به دستور وی ، دویست نفر از فرزندان افراد کشته شده نیز به قصر دعوت شدند
جوانان و نوجوانان بی گناه که از همه جا بی خبر بودند با لباس های مرتب و زیبا به کاخ آمدند ، ملک محمود افغان این بار دستور داد دست و پای تمامی آنها را بسته و در کنار هم بخوابانند و بی آنکه به عجز و لابه های آنان توجهی کند فرمان داد آنها را مانند گوسفند ، سر ببرند
فردای همان روز مجددا بدستور ملک محمود افغان ، سیصد نفر از افراد گارد شاه سلطان حسین به تالار قصر احضار و تماما سربریده شدند ، و این داستان برای دیگر اقشار شهر در روزهای دیگر به همین منوال ادامه یافت تا اینکه تمامی مردم شهر به علت اصلی ناپدید شدن دعوت شدگان پی بردند
هنگام این کشتارهای فجیع ، اطرافیان ملک محمود افغان می دیدند که او با دیدن رنگ خون ، آرامشی بس عجیب در چهره اش پدیدار می شود و دیوانه وار ، خنده های زشت و کریهی از او صادر می شود
خبر این کشتارهای ناجوانمردانه به شاه تهماسب رسید ، او هم فریدون خان را به فرماندهی بیست هزار نفره سپاه خود برگزید و دستور حمله به اصفهان را صادر کرد ، ملک محمود افغان هم سپاهی با همین تعداد روانه کارزار با لشگر فریدون خان نمود ، دو لشگر در نزدیکی قزوین به هم رسیدند ، جنگ سختی درگرفت و افغانها به سختی شکست خوردند و به اصفهان بازگشتند ، با این شکست ، خشم و بدبینی ملک محمود افغان به اوج خود رسید
او با اینکه داماد شاه سلطان حسین بود روزی دستور داد همه فرزندان و برادران و هر کسی که با شاه سلطان حسین نسبتی دارد را دست بسته به تالار قصر بیاورند ، خبر به شاه سلطان حسین رسید و مطمئن شد که خطر مرگ همه آنها را تهدید می کند ، بهمین خاطر ، سراسیمه خود را به ملک محمود رسانید و به پای او افتاد و با ناله و زاری و بوسیدن پای وی درخواست ترحم کرد ، ملک محمود خنده تلخی کرد و بدون هیچ ترحمی ، دستور داد تمامی یکصد و پنجاه نفر خویشاوندان حاضر شاه سلطان حسین را که دو کودک خردسال هشت و ده ساله وی نیز در آن جمع بود را سر از تن شان جدا کنند ، شاه سلطان حسین با دیدن این صحنه ها ، چشمانش سیاهی رفت و کامش خشک شد و مانند چوبی خشک ، بر زمین افتاد و از حال رفت
رفته رفته ، دیوانگی و جنون ملک محمود افزونی گرفت و با کوچکترین بدگمانی جلاد را احضار می کرد تا اینکه دوستان وی نیز از اطراف وی پراکنده و سرانجام با توطئه ای علیه وی ، او را کشتند و پسر عموی وی بنام اشرف افغان را به پادشاهی ایران برگزیدند
اشرف افغان بلافاصله پس از نشستن بر تخت سلطنت برای دلجو