ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست... #قسمت_311 _گفتم که.. خوابم نبرد! نیش خن
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان ... صدای خنده ی نسیم و زینت خانم باال گرفت. دستش را جلوی دهانش قرار داد و با خنده گفت: _وا.. آقا سامیار.. از کی تا حاال واسه قلعه شنی درست کردن نیاز به مدرک عمران بود و ما نمیدونستیم؟ به حق چیزای نشنیده! نیل با چشم غره ای به سام سرش را با تاسف تکان داد! _حسودی میکنه زندایی. طاقت نداره دخترش با یکی دیگه بازی کنه! نسیم با آرنج به پهلوی نیل کوبید. سرش را به گوشش نزدیک کرد. _خدا نصیب کنه همچین شوهری. نه دست از سر بهار برمیداره. نه دو دیقه تو رو تنها میذاره دو کلوم اختالط کنیم! بهار با دو به سمتشان دوید. دست پدرش را گرفت و کنار قلعه ی تمام شده ی نزدیک دریا کشانیدش. _خیلی به هم وابسته ان.. سام یه روز واسه کار رفته بود کرج بهار داشت دیوونه میشد. به نظرم این همه وابستگی هم خوب نیست. بردیا که با تمام شدن قلعه بهار و سام را با آب بازیشان تنها گذاشته و پیش بقیه برگشته بود آخرین کلمات جمله ی نیل را شنید. شلوارش را تکاند و روی حصیر نشست! _چقدر این شوهرت کولی و بچه ندیدست! نذاشت دو دیقه با خواهر زادمون تنها باشیما! لبخند عمیقی روی لبان نیل جا گرفت. سرش را برگرداند تا چیزی به نسیم بگوید ولی انگار نسیم اصال در باغ نبود.. به رو به رو خیره شده بود و لبخند مالیمی روی لبش بود. سرش را به سمت مسیر نگاهش چرخاند. بردیا رو به آسمان دستهایش را تکیه گاه بدنش کرده بود و چشمانش را بسته بود. جرقه ای در ذهنش روشن شد و وجودش را آتش زد. با خود اندیشید: "یعنی ممکنه نسیم به بردیا عالقه داشته باشه؟؟" سرش را نزدیک نسیم برد تا کسی صدایشان را نشنود. _شنیدم خواستگار دکترتم رد کردی... جریانی هست ما نمیدونیم؟ نسیم هل شده چشم از بردیا برداشت و سرش را پایین انداخت. _چه جریانی؟ شرایطمون جور نبود! لبخندی شیطانی چهره اش را قاب کرد. روی چهره ی بردیا فوکوس کرد و با صدای بلند گفت: _سری آخری که اومده بودی تهران یکی از دوستای سام دیدتت.. ازم راجع بهت سوال پرسید. فکر کنم خیلی خوشش اومد ازت! سر بردیا به شدت چرخید. نگاه با اخمش را ابتدا به نیل و بعد به نسیم دوخت. شک اش به یقین تبدیل شد.. نمیدانست عمر این احساس چند بهار است اما او جنس این نگاه را به خوبی میشناخت. لبخندش آرام شد و رو به چهره ی مضطرب برادرش گفت: _زیاد ازش خوشم نیومد.. واسه همون از طرف تو گفتم نامزد داری! نفس آسوده ی بردیا مانند نسیم خنکی از دلش عبور کرد.. گونه های نسیم گلگون شد. دلش برای دیدن دامادی برادرش ضعف رفت.. آن هم با دختری که نزدیک تر از خواهر بود برایش! چشمش به کنار آب افتاد. بهار روی دستان سام بود. نفسش حبس شد ...سراسیمه از جایش بلند شد.. بردیا هم به دنبالش دوید. سام روی زمین نشسته بود و بهار تقریبا به حالته نیمه هشیار در آغوشش نفس نفس میزد. تمام اعضای بدن نیل سست شد. سام را کنار زد و دستش را روی قفسه سینه ی بهار گذاشت. چشمانش نیمه باز بود و به سختی نفس میکشید. بردیا فریاد زد: _چی شد؟ سام بهار را در آغوش گرفت و به سمت ماشین حرکت کرد. _نمیدونم.. داشتیم بازی میکردیم تو آب یهو نفس کم آورد.. نیل دزدگیرو بزن! با صدای بلند و هراسانش قبل از تکان خوردن نیل نسیم ریموت ماشین را زد. نفهمیدند خود را چگونه در ماشین پرتاب کردند. ژاله با دست به صورتش میکوبید. زینت نام امام ها را زیر صدا میزد و بهار مانند ماهیِ دور مانده از آب میان دستان نیل نفس نفس زنان از حال میرفت! سام با آخرین نیرو پایش را روی پدال گاز فشار میداد. فاصله ی دریا با شهر بیست و پنج کیلومتر بود و او این مسافت تمام نشدنی را با آخرین سرعت میپیمود. چهره ی معصوم بهار روی پای نیل به کبودی متمایل شده بود. بردیا هر ثانیه با استرس به عقب برمیگشت و با دیدن اشکهای بی پایان نیل و حال زار بهار با حالی خراب دستش را به بغل صندلی میکوبید. 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: ناشناس ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 @Reyhaneh_show