با همان سن کمش مسئول رسانه یکی از فروع کشافه بود و تمام وقت شانه‌به شانه من راه می‌رفت و از من جدا نمی‌شد. نمیدانم می‌خواست مراقبم باشد یا از لنز ۷۰-۲۰۰ دوربین D70 من فراری بود و نمی‌خواست شکارش کنم و به همین خاطر نزدیکم می‌ایستاد. هرجا بچه ها برای عکس دسته جمعی دور هم می‌ایستادند، سریع دوربین را از دستم می‌گرفت و می‌گفت تو هم برومن می‌گیرم... یکبار که فرصت شد، امانش ندادم و چندتا عکس پشت سر هم از او گرفتم. مثل همین عکسی که می‌بینید هیچ کدامشان خوب نشد. لبخند پیروزمندانه ای زد که یعنی به من بفهمانند نتوانستی. خندیدم و گفت برای پوستر شهادتت لازم می‌شود. یک لبخند دیگر حواله‌ام کرد که نمیدانم از سر خوشحالی بود یا تمسخر من. امشب که یاسر پوسترش را (که بالا می‌بینید) نشانم داد و گفت : أ تتذکر علی!؟ (علی رو یادته!؟) عرق سردی به کل تنم دوید و با صدای لرزان و چشمان گرد پرسیدم : ما جرا!؟ (چی شده) جوابش کوتاه بود و ویرانگر : -الیوم استشهد دنیا روی سرم خراب شد. همه خاطراتش از جلوی چشمم رد شد و لبخندش که انگار میخواست به من بفهمانند حتی به اندازه یک عکس گرفتن هم از شهادتش سهمی ندارم😭😭😭 پ‌ن: علی محمد مراد ، دوست و برادر لبنانی و فعال رسانه‌ایَم امروز در جبهه جنوب به فیض شهادت نائل آمد. هنیئا له الشهاده و غفرالله بنا بحقه...🤲🤲 کانال https://eitaa.com/joinchat/2574778599C7565824046