بگرد نگاه کن
قسمت454
با استرس گوشی ام را روشن کردم و به سمتش گرفتم.
دوباره گوشی را به طرفم هل داد.
—سریع شماره ش رو بگیر بده من.
همان طور که دستم را نگاه می کرد اسمی که علی را با آن اسم ذخیره کرده بودم را دید و پوزخند زد.
—عشقم؟ آدم عشقش رو خیرات می کنه خانم فداکار؟ خراب رفاقت!
با بغض گفتم:
—آخه تو که اوضاع هلما رو ندیدی، داشت می مرد.
چپ چپ نگاهم کرد.
—ان شاءالله بمیره، همه مون راحت بشیم. مدرسه هم می رفتی همین جوری خنگ بودی، پولات رو جمع می کردی واسه دوستات خوراکی می خریدی خودت گشنگی می کشیدی. سال آخر دبیرستان اون دوستت سمانه یادته، این همه بهش خوبی کردی آخرش گفت تو من رو دوست نداری، اصلا واسه من وقت نمی ذاری، همه ش یا درس می خونی یا سرت با خواهرات گرمه، بعدشم کات کرد. یعنی انتظار داشت کار و زندگیت رو ول کنی بچسبی به اون.
اون موقع هم یادته هی بهت می گفتم تلما جان، دوست رفیق خوبه ولی اول خانواده. یادته یه بار به خاطر اون سمانه دل مامان رو شکستی، آخرش چی شد؟ تو از اولم واسه محبت کردنات اولویت نداشتی. همون که خودت گفتی معیار و مبنا نداشتی...
اشاره به گوشی ام کردم و لب زدم.
—بگیرش علی جواب داد، حرف بزن.
با حرص گوشی را گرفت و بدون سلام و احوالپرسی همان طور که به طرف اتاق خواب می رفت گفت:
—علی آقا دستتون درد نکنه، می ذاشتید جوهر اون عقدنامه تون خشک بشه بعد. از شما بعیده! حالا خواهر من یه چیزی گفته بود، شما چرا...
رستا وارد اتاق شد و در را بست، دیگر تشخیص نمی دادم چه می گوید.
زانوهایم را در بغلم جمع کردم و به حرف های رستا فکر کردم.
شاید رستا درست می گفت؛ بی دریغ محبت کردن به دیگران آنها را پرتوقع می کند. شاید هم نرگس درست می گوید؛ محبت های من مبنا و معیار ندارد.
نگاهم را به مریم و مهدی دادم. غصه دار نشسته بودند.
به آن ها لبخند زدم.
به طرفم آمدند. مهدی پرسید:
—خاله توام کار بد کردی مامان عصبانی شد؟
سرم را تکان دادم.
—آره خاله، خیلی بد.
مریم روی پایم نشست.
—یعنی همه ی شیرینی ها تون رو تا ته خوردی؟!
خنده ام گرفت.
—شیرینی داشتید ناقلاها، پس خاله چی؟
مهدی دوید و از یخچال جعبه ی شیرینی را آورد.
—خاله به آبجی نده ها، خورده، مامان گفته تا شب نمی تونه بخوره.
به مریم که با حسرت چشمش به جعبه ی شیرینی بود نگاه کردم.
از جایم بلند شدم.
—بچه ها می ذارمش تو یخچال، شب که تنبیه مریم تموم شد با هم می خوریم.
مریم با خوشحالی گفت:
—خاله تو خیلی مهربونی، یعنی تا شب این جا می مونی؟
بغلش کردم.
—نمی دونم خاله.
کمی با بچه ها سرگرم شدم. دیگر صدایی از اتاق نمی آمد.«پس چرا رستا بیرون نمیاد؟!»
با گریه کردن نوزادش بهانه ی خوبی دستم آمد. فاطمه را بغل کردم و به طرف اتاق رفتم.
در اتاق را باز کردم.
رستا روی تخت نشسته و سرش را به تاج تخت تکیه داده بود.
—بچه گریه می کنه، آوردم شیرش بدی.
دستش را دراز کرد و بچه را گرفت.
من معطل بالای سرش ایستادم.
همان طور که آرام آرام با کف دستش پشت بچه را می مالید نگاهم کرد.
—اون گفت تلما اشتباه کرده، من گل رو برای هلما نخریده بودم.
پوزخندی زدم.
—توام باور کردی؟ می گم خودم دیدم. کار و مغازش رو ول کرده کوبیده رفته درست از جلوی بیمارستان واسه کی گل بخره؟
لیلافتحیپور
╭━━⊰❀🏴❀⊱━━╮
@ShahidToorajii
╰━━⊰❀🖤❀⊱━━╯