...ادامه👈
گفت: چطور میتونی رفیقت رو بپیچونی که اینقدر زنگ نزنه؟!
گفتم: منو ببر خونه، گذرنامهام رو بردارم و بریم اداره گذرنامه، میگن شما مشکل خروج داری و منم راضیش میکنم.
استادم قبول کرد و برگشت خانه... گذرنامهام رو برداشتم و رفتم سمت اداره گذرنامه.
وقتی استعلام گذرنامهام رو گرفتم، بهم گفتن شما تا آخر بهمن اجازه خروج داری.
اون موقع
اربعین، آبان ماه بود.
رفتم پیش استادم و گفتم: تا آخر ماه بهمن، مجوز خروج دارم.
گفت: نه، نمیشه.
گفتم: باشه.
امیرمحسن همین جور پشت سر هم زنگ میزد که باید بریم
کربلا.
استادم کلافه شد و یکدفعه گفت: خودت نظرت چیه؟
منم گفتم: کیه که بدش بیاد!
گفت: میذارمت درب خونتون و برو.
از خوشحالی مونده بودم چکار کنم.
منو پیاده کرد و رفت.
زنگ
امیرمحسن زدم که چقدر وقت دارم خودم رو برسونم؟
گفت: یک ساعت...
منم سریع رفتم دوش گرفتم و یک کوله برداشتم، وسایلم رو جمع کردم و بدو بدو از اکرم آباد رفتم طرف اکرمیه تا رسیدم به اتوبوس... تا
امیرمحسن رو دیدم از شوق بغلش کردم و بوسیدمش.
اصلاً باورم نمیشد.
در حالی که سوار اتوبوس میشدم، یک دفعه استادم تماس گرفت.
خیلی استرس داشتم که جوابش بدم!!
گفتم: نکنه پشیمون شده باشه!
بالأخره با ترس و لرز جوابش رو دادم، گفت که یکی از همکاران داره میره
کربلا و شاگردش بیکاره، میاد پیش من، تو با خیال راحت برو.
گفتم: یا
امام حسین (علیه السلام)! این دیگه چه دعوتیه!!
و این اتوبوس، اتوبوس طلبیده شدههای استان یزد بود!؛ چون همگی یهویی جور شده بود که بریم
کربلا و انگار
امیرمحسن از طرف
امام حسین علیه السلام مأمور شده بود که بچهها رو
کربلایی کنه.
وقتی رسیدیم
نجف، به دوستم حمید پیام دادم که کجایی؟
گفت:
نجف، تو هتلم.
گفتم: بسلامتی، دعام کن.
گفت: تو کجایی؟
گفتم: خودت چی حدس میزنی؟
گفت: نگو که اومدی؟
گفتم: آره اومدم.
وقتی منو دید، خشکش زد؛ اصلاً باورش نمیشد.
#شهید_امیرمحسن_حسن_نژاد
#ابو_یاسین
🇮🇷
@Shahid_Abuyasin🇮🇷