🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
👌داستان کوتاه و پندآموز
💭گویند: در عصر سليمان نبی پرنده اى براى نوشيدن آب به سمت برڪه اى پرواز ڪرد، اما چند ڪودڪ را بر سر برڪه ديد، پس آنقدر انتظار ڪشيد تا ڪودڪان از آن برڪه متفرق شدند.
💭همين ڪه قصد فرود بسوى برڪه را ڪرد، اينبار مردى را با محاسن بلند و آراسته ديد ڪه براى نوشيدن آب به آن برڪه مراجعه نمود.
💭پرنده با خود انديشيد ڪه اين مردى باوقار و نيڪوست و از سوى او آزارى به من مُتصور نيست. پس نزديڪ شد، ولی آن مرد سنگى به سويش پرتاب ڪرد و چشم پرنده معيوب و نابينا شد.
💭شڪايت نزد سليمان برد. پیامبر آن مرد را احضار ڪرد، محاڪمه و به قصاص محڪوم نمود و دستور به ڪور ڪردن چشم داد.
💭آن پرنده به حڪم صادره اعتراض ڪرد و گفت: چشم اين مرد هيچ آزارى به من نرساند، بلڪه ريش او بود ڪه مرا فريب داد! و گمان بردم ڪه از سوى او ايمنم پس به عدالت نزديڪتر است اگر محاسنش را بتراشيد تا ديگران مثل من فريب ريش او را نخورند.!
📚علامه دهخدا
❣
@arefeen
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺