مرا اندر سیاهه لشکر خود هم نمیخواهی
که محتاجم اگر حتی شده قدرِ پر کاهی...
هوای دوست، داری ما که دشمن نیستیم آقا
و گاهی...یک نگاهی ای که بر هر عالمی شاهی
بهای انتظارت حسرت و یک عمر دلتنگی ست
بسان، یعقوب می گِریم، چو یوسف بر تهِ چاهی
یقیناً بی تو خواهم مُرد از دلتنگی و دوری
مثال اینکه از دریا به خشکی می رود ماهی
در این تاریکی برزخ که جنگ و نفس و ایمان است
صراط المستقیم سبز ایمانی، تو خود راهی
و خیلی دوست دارم که به راهت جان دهم جانا
نه تردیدی ست در این نیّتم، نه شرطِ اکراهی
همین که باشی و باشد نگاهت بر منِ عاصی
بود کافی که بیرون آیم از درهای گمراهی