من می‌دونم که این عکس هیچ ربطی به مشایه نداره و اون مرد با دستارِ بسته به کمرش، رئیس هیچ عشیره‌ای از عراق نیست و اون پرده‌ی سبز، از ورودیِ هیچ موکبی آويخته نیست، اما دوست داشتم که همه‌ی اینها می‌بود! یعنی حقش هم همین بود! اینکه شما با اون قامتِ کشیده و بلند و با اون عصای موسوی توی جاده پا می‌ذاشتید و بین موکبها ولوله می‌افتاد و رؤسای عشیره‌ها برای میزبانی از شما قرعه مینداختن و برای بوسیدنِ پیشونیِ ارجمندترین زائرِ حسین صف می‌کشیدن. همه‌ی کِیفِش به این بود که یکی از این روزا دم غروب بهمون بگن آقا تو عمود ۱۰۵۰ تو موکب فاطمه‌الزهرا توقف دارن واسه گپ و گفت با زائرا و شما با همون عادت همیشگی اجازه نمی‌دادید موکب‌دارا تدارک خاصی ببینن و آروم و متواضع روی یک مبل زهوار دررفته‌ی عراقی می‌نشستید تا حرفها و درددلهای ما پیاده‌ها رو بشنوید. حقش این بود که سهم شما از این جاده و از این مسیر بیشتر از همه‌ی ما باشه، زیارت و مشایه اول از همه روزیِ شما باشه و نفس کشیدن تو بین‌الحرمین رزقِ حلالِ هر سالتون باشه. ولی خب شما مردهای بزرگ خدا همیشه‌ی تاریخ از حقتون گذشتید تا ما خُرد و ناچیزها بتونیم از این دنیا حظ ببریم... آره آقا! ما اینا رو می‌دونیم و می‌فهمیم، برای همینه که توی قدمهامون دمی از یاد شما و امام و سردار و هر کی که این راهو برامون هموار کرده غافل نیستیم. ما می‌دونیم که جای شما توی حرم ابی‌عبدالله چقدر خالیه و بغل کردن ضریح کمترین حق شما از این دنیای ناامنیه که بوجود شما و شاگردهای مکتبتون امنیت گرفته تا ما با خیال راحت بریم مشایه ممنونیم آقا💚 ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham