💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
💠
#داستان_مهدوی
🌺 تشرّف شیخ علی دجیلی در راه زیارت جناب حر ّ🌺
🍃 عالم فاضل، شیخ علی مهدی دُجَیْلی فرمود: سفر اولی که به زیارت حضرت سیدالشهداء علیهالسّلام مشرف شدم، قصد داشتم به زیارت جناب حرّ (قدّس سرّه) نیز بروم. حیوانی را برای رفت و برگشت کرایه کردم و مُکاری همراه من نیامد. ساعت چهار بعد از ظهر بود که به زیارت جناب حرّ مشرف شدم. در مراجعت هیچ کس از زوّار با من نبود و آفتاب در حال غروب کردن بود. رو به طرف شهر روانه شدم وقتی به خط آهن که نزدیک مرقد حر است رسیدم به خاطر تنها بودن، آن هم نزدیک غروب آفتاب، ترس مرا گرفت.
🍃ناگهان گلولهای از نزدیک سرم گذشت. گلولهٔ دوم، سوم، چهارم و پنجم هم به همین ترتیب. یقین کردم شلیک کنندگان دزدند و به قصد غارت و چپاول آمدهاند. همان جا به حضرت ولی عصر (عجل الله فرجه) متوسل شدم و عرض کردم: مولی جان، من زائر جدّت میباشم و این اولین زیارت من است، آیا شما راضی میشوید مرا در شهر غربت غارت کنند؟
🍃ناگاه رعب و وحشتم از بین رفت و قلبم آرام گرفت و فراموش کردم که به آن حضرت متوسل شدهام. همان لحظه سیّدی را که عمامه سیاهی داشت دیدم. ایشان در سن چهل سالگی و در لباس اهل علم بود. نفهمیدم از طلاب نجف اشرف است یا کربلای معلی و یا جای دیگر . او از کوچه باغها ظاهر شد و سلام کرد و فرمود:
🍃« سامرا چطور است؟» گفتم: « بحمداللّه خوب است.» آن گاه از حال حجةالاسلام آقا میرزا محمّد تهرانی پرسید، گفتم: « خوب است.» همین طور از حال ثقهالاسلام جناب شیخ آقا بزرگ تهرانی پرسید، گفتم: « در بهترین حالات است.» فرمود: « حال شما طلاب سامرا چطور است؟» گفتم: « خوب است.» فرمود: « امر معیشت شما چگونه میگذرد؟» عرض کردم: « از برکت حضرت صاحب الزمان علیهالسّلام خوب است.» تعارف کردم که سوار شود؛ ولی ایشان ابا نمود.
🍃پیاده شدم و بر سوار شدن او اسرار نمودم، مقدار کمی سوار شد و زود پیاده گردید و دوباره خودم سوار شدم، ناگاه خود را نزد قهوه خانهای که در کنار «نهر حسینیه» است دیدم؛ قهوه خانهای که ابتدای شهر کربلاست. سیّد وداع نمود و به یکی از کوچه باغها رفت. وقتی تشریف برد به فکر افتادم که من الان کنار خط آهن بودم که آفتاب غروب کرد و به فاصلهٔ پانزده دقیقه خودم را در شهر کربلا میبینم و صدای اذان بلند است با این که مسافت از یک فرسخ بیشتر است؛ این سیّد چه کسی بود که از اهل سامرا و اوضاع آن سؤال نمود؟ و اصلاً چطور فهمید من از آنجا هستم؟ تازه من همان اول به چه کسی متوسل شدم؟
🍃دیگر یقین کردم آن آقا، حضرت ولی عصر (عجّل اللّه فرجه) بوده است و آنچه یقینم را محکم میکند این است که در راه از ایشان پرسیدم: « نام شما چیست؟» فرمودند: « سیّد مهدی.» بلافاصله برگشتم که ببینم کجا رفتند؛ اما با کمال تعجب از آن بزرگوار اثری نبود، در حالی که در باغ یا راه دیگری غیر از مسیری که آمده بودیم، دیده نمیشد.
💠اَللّهُمَّ عَجِّل لِّوَلِیِّک الْفَرَج💠
📚 ملاقات با امام زمان علیهالسّلام در کربلا، ص ۳۰۲ الی ۳۰۳؛ ج ۱، ص ۱۱۸، س ۲ عبقری الحسان، ج ۱، ص ۲۷۹
👈 ادامه دارد....
┏━━━🍃━━━┓
⠀
@amtewi
┗━━━🍃━━━┛
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼