من دیر رسیدم.
سهمم فقط خاطرههای آهآلود شد.
موشک١٢متری و کوچهی٣متری و ذوبشدن زندگی را ندیدم...
من دیر رسیدم.
میگویند دلخوشیهای شهرم را درو کردند اما ایمان مردمش تکان نخورد.
خانهها را خالی نکردند.
مردها بیرون خانه و
زن و بچهها اندرون سنگر گرفتند و بیشتر از تاب و توانشان "یُجاهِدونَ فی سبیلِ اللّه بِاموالِهِم و اِنفسِهِم" شدند.
من دیر رسیدم.
هيچکدام از ترسهایی که از نوک پا تا فرق سر فواره میزدند را حس نکردم.
هر شب بچهها را به خیالِ بار آخر بوسیدن و خواباندن را نمیفهمم.
تصورِ خوابیدن با تنگیِ گرهِ روسری زیر چانه و جوراب و چادرهایی که از زنها کنده نمیشد تا تن بیحجابشان را از زیر آوار بیرون نکشند، برایم سخت است...
عصرها همهمهی بازی بچهها که ذوق میریخت تو دلها و کمی از یاد میبرد جنگزدگیشان را، ولی لختی بعد صدای مهیبی که همه را خفه و تکه تکه میکرد
جگرم را خون میکند.
من دیر رسیدم.
من ماندم و وصیتنامههای شهدا
و ترسی خزیده به جانم از تکلیفی که باید....
" میروم تا تو بیائی ، این راه اگر بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای ."
شهید حسین بیدُخ
@siminpourmahmoud
#دزفول_پایتخت_مقاومت_ایران_اسلامی
ارسال خاطرات:
@suzestan
🔥سوزستان⬇️
https://eitaa.com/joinchat/2783444993C792bec2f2c