❤️ عمو نمیداند دنبالش برود یا بماند و برای من توضیح بدهد. حامد سریع از کنارم رد میشود و از در بیرون میزند؛ با چشم دنبالش میکنم، سوار موتور میشود و راه میافتد؛ عمو دنبالش میدود: آقاحامد، پسرم، وایسا. متحیر ایستاده ام منتظر توضیح عمو؛ وقتی عمو از برگرداندن حامد ناامید میشود وداخل کتابفروشی برمیگردد، بی درنگ میپرسم: چه خبر بود عمو؟ عمو سعی دارد خود را عادی جلوه دهد و نگاهش را از من پنهان کند: هیچی عمو... یه اختلاف عقیده کوچولو بود! بیشتر نمیپرسم چون میدانم غیر از این جوابی نمیگیرم؛ اما آن جوان... خودش بود! همان که آن شب هم به دادم رسید! چرا زودتر نفهمیدم؟! چه نگاهش آشنا بود.برایم؛ مطمئنم جای دیگری هم او را دیده ام، چرا عمو نمیخواست او را ببینم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ خسته از جست و جوی بی نتیجه، میرسم به خانه عمو؛ دلم نمیخواهد سربارباشم؛ کارهای پذیرش حوزه را انجام داده ام ولی هنوز نمیدانم کجا باید اقامت کنم؛ پدر هم تصمیمش برای راه ندادنم جدی است و اصلا دوست ندارم کسی برایم پادرمیانی کند؛ این را به مادر و عمو هم گفته ام؛ از منت کشیدن متنفرم! هوای گرم مرداد کلافه ام کرده و این چند قدم از سر کوچه تا خانە عمو را به سختی برمیدارم؛ کیفم روی دوشم سنگینی میکند، اگر مادر الان اینجا بود میگفت: حقت است، تا تو باشی در این گرما چادر سیاه سرت نکنی! حداقل الان که در خانه عمو هستم، کسی به چادر و پوشش و دست ندادنم با نامحرم گیر نمیدهد و امل خطابم نمیکند! به چند قدمی در رسیده ام که در باز میشود، لحظه ای میایستم؛ باورم نمیشود! حامد! اینجا چه میکند؟ با دیدن من بدجور دستپاچه میشود و بازهم نگاهمان تلاقی میکند؛ دلم نمیخواهد دوباره سرش را پایین بیندازد و برود، میخواهم بدانم کیست که انقدر آشنا میزند؟ چشمانش اصلا برایم بیگانه نیست، اما انقدر هولم که هیچ نمیگویم و فقط با تعجب نگاهش میکنم. او هم لب میگزد و درحالی که آرام استغفرالله میگوید، سربه زیر می اندازد، نگاهش پریشان بود؛ او مرا میشناسد؟ نمیدانم! تحیر فرصت هرگونه سوال و عکس العمل را از هردومان گرفته است؛ زیر لب سلامی آرام میکند و بازهم فرار میکند. و به سمت موتورش میرود. من مانده ام و یک مجهول دیگر: او در خانه عمو چکار داشت؟ دلم میخواهد سوالم را از عمو بپرسم، اما نمیدانم چگونه؟ سر میز ناهار، زن عمو هم متوجه درگیر بودن ذهنم میشود و آن را پای پیدا نکردن خانه میگذارد: حوراء جون عزیزم انقدر ذهنتو درگیر نکن، درست میشه. عمو هم بیخبر از ملاقات ناگهانی من و حامد، میگوید: میخوای اصلا تا تابستون تموم نشده بری یه مسافرتی، جایی؟ تازه به خودم می آیم: چی؟ مسافرت؟ کجا؟ عمو برای خودش دوغ میریزد و میگوید: نمیدونم! یه جایی که هم سرت هوا بخوره،همم مذهبی باشه. دل میدهم به حرفهای عمو: کجا مثلا؟ ✍ :(فرات) ↩️ .... •┈┈••☆•♥️☆••┈┈• @asganshadt •┈┈••☆•♥️•☆••┈┈•