382.3K
{زیبایی ات من را به یاد آن زمان انداخت روزی که چشمت چایی ام را از دهان انداخت تخم سکوت افتاده در بازار مسگرها چشمان تو یک شهر را از آب و نان انداخت دزدانه آمد هر سحر از بام تان بالا خورشید را آن چشم ها از نردبان انداخت ابرو کشیدی آهوان خسته رم کردند بهرام در غاری خزید آرش کمان انداخت من از قلم افتاده ای بودم که چشمانت نام مرا در کوی و برزن بر زبان انداخت هر جنگجویی که شبی مهمان چشمت شد از ترس جانش صبح زین بر مادیان انداخت مردان هنوز از رنج های ایل می گویند... روزی که چشمت لرزه بر اندام خان انداخت!} هر کس که یک لحظه تو را با چشم باطن دید... از دیده هایش همچو سیل آب روان انداخت با تو بهار است هر که باشی در دلش آری... بی تو طمع بر روی او باد خزان انداخت از عشق تو در پای تو ای نازنین بنگر... سرهای دلداران ز پیر و هم جوان انداخت تو قبله ما در نماز و حج هر سالی... پیشانی ما را به خاک تو اذان انداخت 💔💔💔