وقتی به کربلا رسیدیم، دستور داشت تا راه کاروان را ببندد و اجازه نداد جایی برویم. صبح روز دهم اما فرق داشت... پشیمانی تمام وجودش را گرفته بود، قدم‌هایش می‌لرزید؛ دانه‌های عرق روی صورتش، زیر آفتاب برق می‌زد. چشمانش غرق در اشک بود. با حسین که چشم در چشم شد روی زانو افتاد و چشمانش را بست. چند لحظه بعد سرش روی دامن حسین بود. شاید اگر بخشندگی در قامت انسانی بود، آن حسین بود! عجب آرزوی خوبی است، جُون! وقتی که می‌میری، سرت روی زانوی اربابت باشد، آخرین چیزی که می‌بینی، چشم‌های حسین باشد. ✌️ 🆔@asromid