بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت35
صبح زود بیدار شدم
رفتم دست و صورتمو شستم و لباسمو پوشیدم کیف و
کتابمو برداشتم و رفتم سمت آشپز خونه
که دیدم امیرتوی پذیرایی روی مبل نشسته.
- چرا اینجا نشستی؟
امیر: منتظرم تا ساعت ۸ بشه برم دنبال سارا
- چرا؟
امیر: بریم آزمایش دیگه.
- آها ،جوابشو گرفتین حتما بهم خبربدین.
امیر:یعنی تو نمیای؟
- نمیتونم بیام ،چون یه عالم کار روسرمون ریخته ،الانم که
سارا نیست باید جای اونم کار کنم.
امیر: اااااا....پس من با کی برم؟…
- وااا مگه بچه کوچیکی ،خودت برو.
امیر: آیه اذیت نکن دیگه بیا بریم من از خجالت باید آب
شم.
- بله ،از خنده های دیشبت مشخص بود که
چقدررر،خجالت میکشیدی..
امیر: الان واقعا نمیای؟
- میرم دانشگاه یه کاری دارم انجام میدم میام.
امیر: میخوای برسونمت که زوتر کارتو انجام بدی؟
- اگه اینکارو کنی که ممنون میشم.
امیر: خوب برو یه چیزی بخوربرسونمت.
- باشه
بی بی و مامان در حال صبحانه خوردن بودن،
سلام کردمو کنارشون نشستم.
بی بی یه نگاهی به من کرد و لبخند زد.
امیر: آیه زود باش دیگه!
- الان میام ،تو برو ماشین و روشن کن منم میام.
امیر: باشه.
تن تن صبحانمو خوردم و از مامان و بی بی خداحافظی
کردم و رفتم کفشمو پوشیدم رفتم دم در سوار ماشین شدم و
حرکت
کردیم.
『⚘
@khademenn⚘』