اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت34 بعد نیم ساعت ،رسیدیم خونه
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق 🌿 صبح زود بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم و لباسمو پوشیدم کیف و کتابمو برداشتم و رفتم سمت آشپز خونه که دیدم امیرتوی پذیرایی روی مبل نشسته. - چرا اینجا نشستی؟ امیر: منتظرم تا ساعت ۸ بشه برم دنبال سارا - چرا؟ امیر: بریم آزمایش دیگه. - آها ،جوابشو گرفتین حتما بهم خبربدین. امیر:یعنی تو نمیای؟ - نمیتونم بیام ،چون یه عالم کار روسرمون ریخته ،الانم که سارا نیست باید جای اونم کار کنم. امیر: اااااا....پس من با کی برم؟… - وااا مگه بچه کوچیکی ،خودت برو. امیر: آیه اذیت نکن دیگه بیا بریم من از خجالت باید آب شم. - بله ،از خنده های دیشبت مشخص بود که چقدررر،خجالت میکشیدی.. امیر: الان واقعا نمیای؟ - میرم دانشگاه یه کاری دارم انجام میدم میام. امیر: میخوای برسونمت که زوتر کارتو انجام بدی؟ - اگه اینکارو کنی که ممنون میشم. امیر: خوب برو یه چیزی بخوربرسونمت. - باشه بی بی و مامان در حال صبحانه خوردن بودن، سلام کردمو کنارشون نشستم. بی بی یه نگاهی به من کرد و لبخند زد. امیر: آیه زود باش دیگه! - الان میام ،تو برو ماشین و روشن کن منم میام. امیر: باشه. تن تن صبحانمو خوردم و از مامان و بی بی خداحافظی کردم و رفتم کفشمو پوشیدم رفتم دم در سوار ماشین شدم و حرکت کردیم. 『⚘@khademenn⚘』