#درد_دل_اعضا ❤️
سلام به ممبرای عزیز و ادمین محترم میخواستم منم داستان مادربزرگمو بگم امیدوارم اموزنده باشه.
از زبون مادربزرگ عزیزم..
من 67 سالمه داستانی که میخوام بگم برمیگرده به 54 سال پیش من تو یه خانواده معمولی بدنیا اومدم 13 سالم بود که برام خواستگار اومد که وضع مالی خوبی داشت و پدرم سریع منو بهش داد وقتی ازدواج کردیم و من رفتم شهر شوهرم اونجا بود که متوجه شدم زن سومش هستم
حتی اونا هم خبر نداشتن که اومده منو گرفته هر سه تایی کلی شوکه شده بودیم ولی شوهرم مردسالار بود و ما نمیتونستیم رو حرفش حرف بزنیم اون دوتا زناش باهم خوب بودن و تقریبا همسن و سال هم بودن ولی من ازشون کوچیکتر بودم و همیشه ازم کار میکشیدن دو سال بعد از ازدواجم زن اول بر اثر بیماری فوت کرد اون زمان متوجه نشدن بیماریش چیه... من موندم و زن دوم که چقدر منو اذیت کرد همش میرفت شوهرمو پر میکرد شوهرم منو میزد و اون نگاه میکرد تمام کارای خونه نگهداری بچه ها غذا مهمون داری تمیزکاری با من بود ولی اون بیشتر مینشست و شوهرم رو حرف اون بیشتر حساب باز میکرد چون اون از من بزرگتر بود من دوتا دختر داشتم اون سه تا دختر و یه پسر داشت به دختراش جهیزیه کامل داد ولی نذاشت شوهرم به دخترای من جهیزیه بده فقط یه چیزای خیلی جزیی داد دلم به حال بچه هام خیلی سوخت که خواهراشون با بهترین جهیزیه رفتن ولی دخترای من نه...
چون وضع مالی شوهرم خیلی خوب بود یادمه واسه اینکه برا بچم یدونه پشتی خریدم چقدر شوهرمو پر کرد و من کتک خوردم که یه دستو پاهام شکست دخترم گریه میکرد میگفت هیچی نمیخوام ولش کن الان چندین سال میگذره شوهرم تو سن 65 سالگی فوت کرد و منو هووم از هم جدا شدیم با ارثی که به خودم و بچه هام رسیده بود من واسه خودم خونه خریدم و یک مغازه کوچیک خریدم دخترام خداروشکر زندگی خوبی دارن درسته هیچی بهشون نتونستم بدم ولی الان همه چیز بهترینشو دارن من خودمم همه چی دارم و اجاره مغازه میگیرم و تو این مدت کلی پول پس انداز کردم ولی هووم برعکس من شده به دختراش بهترین جهیزیه رو داد ولی نه خودش زندگی خوبی داره نه بچه هاش ولی من همیشه دعا میکنم که اونا هم خوشبخت باشن ولی هیچوقت یادم نمیره که چه بلاهایی سرم اورد من حلالش کردم با اینکه کاراشو نمیتونم فراموش کنم امیدوارم خدا هم ازش بگذره.
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽