دستم رو گرفت و منو به طرف درب کشوند مقاومت میکردم و ملتمسانه بهش میگفتم --تورو خدا نکن اهمیتی نداد و درب خونه رو باز کرد انداختم بیرون و بدون اینکه فرصتی بهم بده برگشت تو و درو محکم‌ به کوبوند طولی نکشید که صدای ناله و زاریم بلند شد خودم رو به درب رسوندم و دو سه ضربه ای با دست بهش زدم و با گریه گفتم -- جون همتا این درو باز کن شدت ضربه هام بیشتر شد و اشکام سرازیر شدن http://eitaa.com/joinchat/2116812816C6d55fa65d1