« به نام پدیدآورده ی عطر گل نرگس»
چشمانم را باز می کنم؛ نفس عمیقی می کشم،عطر گل نرگس ریه هایم را پر می کند و در تک تک سلول های تنم می پیچد و منعکس می شود. ناگهان چیزی یادم می آید، تقویم را بر می دارم،ورق می زنم و ورق می زنم و تمام این روزها و ماه ها و سال ها در ذهنم مرور می کنم، بالاخره، بالاخره انتظار به پایان رسید!
به سمت پنجره می روم، پرده ها را می گشایم و پنجره ها را باز می کنم. مردم به کوچه و خیابان آمده اند، قناری ها آواز می خوانند، کلاغ ها قار قار می کنند و همه لبخند به لب دارند، لبخند های این مدت را نه، از آنهایی که رنگ و بوی حقیقت دارد.
او... او آمده است تا پایان بدهد به این همه سختی و ناراحتی.
دیگر خبری از بیماری نیست، جنگ ها تمام شده است، فرشتگان آسمانی دسته دسته به سوی زمین پرواز می کنند، دیگر خبری از مادران چشم به در و پدران خسته قامت نیست!
دیگر تهمت، کینه، سنگدلی، دروغ و نفرت نیست!
چشمانم را می بندم می خواهم فریاد بزنم و از ته دل گریه کنم، اما؛ناگهان همه چیز محو میشود و من دوباره به تختم بر می گردم ولی این دفعه نفس نفس زنان و در بیمارستان.
باز غروب دل گیر جمعه ای دیگر است، به سمت پنجره می روم، اما این بار با کوچه های خلوت و سوت و کور مواجه می شوم، با مردمانی که ماسک به صورت و دستکش به دست دارند!
چشمانم پر از اشک می شود و زیر لب می خوانم:
باز جمعه ای دیگر شد نیامدی
باز گریه کار من شد نیامدی
این بار هم باز در قلب من
انتظار شعار شد نیامدی
دانش آموز دبیرستان نیایش