به وقت ِ شعر
مـائيـم و رخ يـار دل آرام و دگـر هيــچ
ماراست همين حاصل ايـام و دگر هيــچ
اي زاهد ِ بيـچاره كه داري هوس ِ حور
اي واي تو و آن هوس خام و دگر هيچ
خواهي كه زني گام به اميد وصالش
بـايـد گـذري اولاً از كـام و دگـر هيـچ
ازخدمت نفسـت ببُر ایدوست كه اين دون
گرگي است كه هرگز نشود رام و دگر هيچ
يارب چه توان گفت مر اين مرده دلان را
كاينها كه شما راست بود دام و دگـر هيچ
خواهي گذرد صيت تو از مشرق و مغرب
مـي باش يكـي بنـده گمـنـام و دگـر هيـچ
از پرتو جام و رخ ساقي به سحرها
«نجم» است فروزان به بروبام و دگر هيچ
✍
حضرتعلامه حسن زاده آملی ره