به وقت ِ شعر مـائيـم و رخ يـار دل آرام و دگـر هيــچ ماراست همين حاصل ايـام و دگر هيـ‍ـچ اي زاهد ِ بيـچاره كه داري هوس ِ حور اي واي تو و آن هوس خام و دگر هيچ خواهي كه زني گام به اميد وصالش بـايـد گـذري اولاً از كـام و دگـر هيـچ ازخدمت نفسـت ببُر ای‌دوست كه اين دون گرگي است كه هرگز نشود رام و دگر هيچ يارب چه توان گفت مر اين مرده دلان را كاينها كه شما راست بود دام و دگـر هيچ خواهي گذرد صيت تو از مشرق و مغرب مـي باش يكـي بنـده گمـنـام و دگـر هيـچ از پرتو جام و رخ ساقي به سحرها «نجم» است فروزان به بروبام و دگر هيچحضرت‌علامه حسن زاده آملی ره