🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 🍂رمان:🍂 🍂پارت : 🍂 عطیه : همکار محمد و ریسش رفتن منم رفتم داخل اتاق محمد کنارش روی یک صندلی نشستم 😔💔 سلام آقا محمد 😔 خوبی 💔 جواب نمیدی 😢 دلم تنگه 😔💔 محمد نمیدونم ناراحت تو باشم یا ناراحت برای دنیا💔 هی نمیخوای چشمات باز کنی💔 بی‌فایده بود بلند شدم که برم پیش عزیز که انگشت محمد تکون خرد😍 سریع رفتم به دکتر ها گفتم.......... ________ سپند: معلوم نیست چخبره نه از آقا محمد خبری هست نه از بقیه 😐 دخترش هم که زندانی هست فقط نمیدونم چرا بجایی اذیت کردن دخترش بهش توجه میکنن😐 ارشام: فکر روژان داشت دیوونه ام میکرد از طرفی دیگه مجبور کردنش به اینکه با من ازدواج کنه فایده ای نداشت باید فراموشش کنم😒💔 ___ دنیا: وقتی چشم باز کردم تویی یک اتاق بودم هم تخت داشتم هم میز ولی اتاق من نبود😭 ______ کلارا : صدای دختره بیرون اومد خودم مهربون گرفتم و رفتم داخل سلاام خاله جون دنیا: شما کی هستید😭 کلارا: من دوست مامانت هستم دنیا: دروغ نگو تو دوست مامان من نیستی 😭 کلارا : تو از کجا میدونی نیستم😉 دنیا: چون تا الان هیج وقت نیومده ی خونه ی ما کلارا: من یک شهر دیگه زندگی میکردم تازه اومدم اینجا دیگه به اسرار مامانت گفت چند روز بیایی پیش من عزیزم 😘❤️ دنیا:چرا مامان منو فرستاده اینجا کلارا : چون کار داشت چند روز ☺️ دنیا: من میخوام برم خونه میخوام برم پیش بابام کلارا : اگه بچه ای خوبی باشی قول میدم زود بابات میاد پیشت😘😅 دنیا:😭😢 _________ روژان: آقا رسول اومده بود رفتم کنار میزش که ازش کمک بگیرم آقا رسول ......آقا رسول ؟؟؟؟ رسول: تویی حال و هوایی خودم بودم حال و هوایی که آقا محمد داخلش نبود💔هر چی فکر میکردم نمیشد بهش فکر نکنم💔😭 همش بخاطر این هست که به خودش فشار مییاره شبانه روز کار میکنه 💔ولی میدونم دارم چرت میکنم تومور هیچ ربطی نداره 😭💔 روژان: هر چقدر صداش زدم اصلا حواسش نبود بلند تر صدا زدم آقا رسول😐😳 رسول: بله بله روژان: خوبید رسول: ممنون شما خوبید 😔 روژان:به نظر میاد ناراحت هستید رسول: نه نیستم کاری داشتید روژان: خواستم ببینم میتونید درباره ای آقا یکم اطلاعات بهم بدید من دسترسی کامل ندارم ☺️ رسول: چشم پیدا میکنم بهتون میدم روژان: ممنون😢 رسول: 😊😊 روژان خانم رفت دلم نمیخواست این جور رفتار کنم ولی فکر آقا محمد هم بهم اجازه نمی‌داد به چیز دیگه فکر کنم 😢💔 __ داوود: به سلام آقا رسول چطوری ☺️😍 رسول: خوبم داوود: چقد بی انرژی چی شده مگه 🤔😍 رسول: هیچی خستم داوود: خوب کمی برو خونه استراحت کن شرط میبندم بابات تو رو ببینه نمیشناسه که هستی 😂 رسول: شاید داوود: اصلا یک جور حرف میزنی حس میکنم اضافی هستم الان😐 رسول: حست درست میگه حال ندارم برو داوود داوود :😒😒😒خدافظ معلوم نیست چش شده باز 😒 رسول: ناارراحت بودم که این جور باهاش حرف زدم با دوتایی دستم دو طرف سرم گرفتم و فشار دادم 😢💔خدایاااا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫 زیادمون کنید 🥀 نویسنده: هستی 🥀 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ