بسم الله الرحمن الرحیم 🔥 🔥 ✍️نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی 💥 «قسمت پنجاه و ششم» 🔺گاهی چاره‌ای نداری جز اینکه فراموش کنی! تل‌آویو - آنکارا در فاصله 894 کیلومتری از یکدیگر قرار دارند که مدّت تخمینی پرواز میان ‌ آن‌ها تقریباً یک ساعت و هفده دقیقه است. آن روز به‌خاطر شرایط جوّی و آب و هوایی کمی بیش‌تر طول کشید، امّا پرواز نسبتاً خوبی بود، پر از خاطره، سؤال و ... در حال کاهش ارتفاع، تکانهای عادّی و گاهی اوقات نسبتاً شدیدی بودیم که ماهدخت هم تکان خورد. وقتی متوجّه شدم، یکی دو بار آرام صدایش کردم: «ماهدخت! بیدار شدی؟» جوابم را داد و فهمیدم که بهتر است. گفت: «آره، خیییلی خسته بودم. اصلاً نفهمیدم چی شد.» بالاخره هواپیما نشست و ما هم حرکت کردیم که از هواپیما خارج بشویم. لحظه‌ای که میخواهیم از هواپیما خارج بشویم، معمولاً خدمه پرواز و... دم درب خروجی می‌ایستند و با مردم خداحافظی می¬کنند. لحظه خارج شدن، قبل‌از پلّه‌های هواپیما، همان زن افغانستانی را که دقایقی با هم حرف زده بودیم، در کنار دیگر خدمه دیدم که از مردم خداحافظی میکرد. دوست داشتم یک لحظه روبه‌رویش بایستم، با او خداحافظی کنم، دست بدهیم و حتّی بوسش کنم! ولی از ته چـهـره بسـیار جدّی و چشمان دقیقش ترسـیدم و جـرأت نـکردم حتّی بیش‌تر به او توجّه کنم. بگذریم! همه مسافرها در حال رفتن بودند. در فرودگاه یک نفر را دیدیم که ما را به سمت اتاقی در قسمت بی‌نام‌ونشانی از فرودگاه هدایت کرد. پرده را کشیدند و دو تا زن و مرد وارد آنجا شدند. با ماهدخت شروع به صحبت کردند. مشخّص بود که دارند از ماهدخت سؤالاتی میپرسند و او هم جوابشان را میداد. بعد از ما خواستند تا آماده شویم که ما را تفتیش کنند! من که خیلی جا خورده بودم اوّلش مقاومت کردم، امّا ماهدخت رو به من کرد و در حالی که پشتش به آن‌ها بود، خیلی آرام و یواش گفت: «سمن چاره‌ای نیست! هر کاری گفتن باید انجام بدیم وگرنه همین‌جا همه‌چیز تموم میشه و معلوم نیست چی بر سر ما بیارن. با خودت کنار بیا لطفاً! چیزی نیست. همه‌ش دو سه دقیقه‌ست. یه چک عمومی میکنن و چون با یکی دو تا دستگاه حرارتی و فوق حسّاس چک میکنن، زود تموم میشه و میتونیم بریم.» آمدم کلامش را قطع کنم: «امّا ماهدخت...» ماهدخت فوراً گفت: «سمن، امّا نداره، ازت خواهش میکنم. دو سه دقیقه تحمّل کن تا از این معرکه هم بزنیم بیرون! باشه؟» یک نگاه به ماهدخت کردم، یک نگاه هم به آدمهای پشت‌سرش و سکوت و اخم. سپس کنار هم ایستادیم و آن دو نفر هم، هر کدام یک دستگاه به اندازه کف دست از کیفشان بیرون آوردند و از موها تا انگشتان پاهایمان را چک کردند و رفتند. وقتی داشتیم در آن اتاق دو در دو خودمان را مرتب می‌کردیم تا برویم بیرون،‌ ناخودآگاه چشمم به نقطه ای از گردن ماهدخت افتاد که آن بانو در هواپیما داشت آن را چک میکرد؛ اما فوراً چشمانم را دزدیدم تا متوجّه نشود. آماده که شدیم دو نفر دیگر آمدند داخل. دو تا مرد ترک با لباسهای معمولی. ما را به بیرون راهنمایی کردند. وارد سالن فرودگاه شدیم. از آنجا هم سوار یک ماشین شدیم و حرکت کردیم. وقتی داشتیم میرفتیم، من خیلی ناراحت بودم و سکوت عجیبی در ماشین حکمفرما بود. تا اینکه ماهدخت سرش را آرام روی شانه‌هایم گذاشت و گفت: «میشه ناراحت نباشی؟ چیزی نشده که!» من هیچ‌ نگفتم. ادامه داد و گفت: «سمن منم بدم اومده؛ بلکه از این ناراحتتر شدم که ما مهمون ویژه اونا هستیم و علی‌القاعده نباید ما رو با اون وضعیّت چک کنن!» باز هم چیزی نگفتم. گفت: «الان چیکار کنم که حرف بزنی؟ چیکار کنم که بخندی؟ به خدا تقصیر من نیست! اینا آداب معاشرت با خانمای محترم و محقّق مؤسّسه زنان رو بلد نیستن!» گفتم: «بسّه ماهدخت! کافیه! ینی بعداز این همه مدّت هنوز نمیدونی که روی بعضی چیزا خیلی حسّاسم؟» گفت: «قبول دارم، امّا چاره‌ای نبود. الان دیگه من و تو سرمایه‌های دنیا هستیم. کلّی خرج تحصیلمون کردند و باهامون کار دارن؛ مثلاً ما دانش‌آموخته اساتیدی بودیم که رهبران آینده دنیا رو تربیت میکنن، پس حق بده که این سطح از مسائل امنیّتی رو رعایت کنن، اینا همه‌ش به‌خاطر خودمونه! جوری از حالا به بعد بهت خوش بگذره و احترامـت بذارن که قضـیّه پـیش اومـده تو فـرودگاه رو کلاً فـراموش کنی!» سرش را راحتتر روی شانه‌ام گذاشت، چشمانش را بست، دستم را محکم گرفت و گفت: «دیگه باهام سرسنگین نشو! باشه؟ من کسـی رو ندارم، امّا تو تا چند روز دیگه میری پیش خـونـوادهت و راحت میشی! امّا من چی؟ من همیشه همین دختر تنهام که باید آویزونت باشم تا از تنهایی نمیرم.» خلاصه خَرَم کرد! خیلی هم قشنگ خَر شدم! یعنی چاره‌ای نداشتم جز اینکه خر بشوم! این‌قدر که مثل همه کثافت‌بازی‌های گذشته، این را هم فراموش کردم و به ادامه زندگی‌ام پرداختم. گاهی چاره‌ای نداری جز اینکه فراموش کنی! ادامه دارد... @Mohamadrezahadadpour @chanel_komeil