#قسمت_صد_و_سی_هفت
به لپ تاپش اشاره و حرف راعوض می کند: حتما بخونیدشون!. فتح خ*و*ن تموم
شد؟!
کتاب فتح خ*و*ن را کنار لپ تاپ میگذارم و جواب میدهم:
-نه. پنج فصلش رو خوندم فقط.
کُند پیش نرید. البته...شاید دلیلی داشتید.
به پشتی مبل تکیه میدهد، دست به س*ی*ن*ه صاف میشیند و میگوید: خب اره! راستش کارم همین بود.
درخدمتم.
-چطوری بگم؟ حس عجیبـی به نویسنده اش پیدا کردم. بیشتراز یک مقدار
بهش گرایش دارم! من ...
بگید راحت باشید! تااینجاش که خیلی خوب بوده.
بدون مقدمه می پرانم:
-یحیی. من نمیخوام ع*م*ر س*ع*د باشم!
رنگ چهره اش یکدفعه به سفیدی می نشیند. بااسترس می پرسم: چی شد؟!
به جلو خم میشود، دو ارنجش را روی زانو هایش میگذارد و باصدایـی ارام می
پرسد: چی شد که حس کردید ممکنه عمر باشید؟!
نمی دونم من کدوم شخصیت این کتابم. گیج شدم. میترسم. فقط عمر نه! سپاهی که جلوی پسرفاطمه سلام الله ایستادن! میترسم فصل بعد رو
بغض می کنم و ادامه میدهم:
-نکنه جز کسایـی باشم که باهزار توجیه و بهانه امر عقل و امیرالمومنین
ذهنیشون، سر امام رو از قفا بریدند.
سرش را بالا میگیرد و یک لحظه به چشمانم نگاه می کند. سریع ازجا بلند
میشود و میگوید: یه لیوان اب بخورید. بعد حرف میزنیم. دارید...گر.. یه می
کنید...
کلافه سرش راتکان میدهد و به طرف دستشویی می رود. ازجا بلند میشوم و به
اشپزخانه می روم. بی حوصله یک لیوان بلور بر میدارم و از شیر لب به لب
آبش می کنم. آذر لبخند دندان نمایـی میزند و درحالیکه بسته ی مرغ را
دردستش فشار میدهد، میپرسد: یحیـی چی می گفت؟!
-هیچی. راجع به یه کتاب حرف میزد... می گفت خوبه بخونمش!