زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_31 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله (
?🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) آروم گفتم خیلی ممنون بابام رو کرد به احمد رضا بفرمایید خیلی خوش امدی اونم رفت، از خجالت خیس عرق شدم، ولی یه لذت و شادمانی خواصی رو در درونم حس میکنم، با شنیدن صدای حاج خانم که گفت چطوری عروس خوشگلم به خودم اومدم متوجه شدم من به هیچ کّسی سلام نکردم، خجالت زده گفتم سلام حاج خانم سلام عزیزم رو.کردم به پدر احمد رضا سلام سلام خانم، حاج خانم هی از شما تعریف میکرد، پس راست میگفت، چه دختر با وقاری هستی شما از خجالت گونه هام سوزن، سوزن میشن، نمی دونم باید چی بگم زن داداشم که از حرکت احمد رضا، که گل رو بهش نداد، خیلی بهش برخورده بود، اومد نزدیکم، در گوشم گفت چرا مثل مجسمه گل دستت گرفتی وایسادی اینجا، برو تو آشپز خونه _باشه الان میرم همینطوری که دارم میرم، زیر چشمی احمد رضا رو هم نگاه میکنم، احمد رضا هم داره زیر چشمی من رو نگاه میکنه، من کوتاه اومدم، چشم ازش برداشتم، وارد آشپز خونه شدم، دسته گل رو گذاشتم توی یه پارچ شیشه ای، آب هم ریختم توی پارج که تازه بمونه، منتظر موندم، صدام کنن بگن بیا بشین پیش ما، ولی کسی نگفت، به خودم گفتم، حتماٰ رسم نیست برم، یا اینم از آزارهای زن داداشم، هست، تو در گیری ذهنی به خودم گفتم میرم میشینم، ولی انگار باید چایی ببرم، سینی و استکان هایی رو که از قبل زن داداشم آماده کرده بود، چایی ریختم، رفتم توی جمع همه تا چشمشون به من و چایی سینی افتاد، زدن زیر خنده، تو دلم گفتم خدایا مگه همین طوری نبود که عروس باید چایی ببره، پس چرا، این ها دارن به من میخندم، وسط هال خشکم زد، می خواستم برگردم آشپزخونه سینی رو بگذارم می ترسیدم بد باشه، می خواستم برم جلو تعارف کنم، خنده هاشون مانع می شد، همین طوری که ایستاده بودم، حاج رضا گفت خیلی هم خوبِ، عروس گل ما زودتر چای را آورد، بیا که می خوام ببینم چایی که عروسم آورده، چه طعمی داره خدا خیرش بده من رو راحت کرد، رفتم جلو و شروع کردم به تعارف کردن اول پدر احمدرضا، مادر احمدرضا بعد سینی رو گرفتم جلوی احمدرضا احمدرضا سرش رو گرفت بالا یک نگاهی به من انداخت، لبخد زد _ممنونم چایی رو برداشت، لرزش دست و پام دیگه اجازه نمیده که من قدمی بردارم، ولی به هر سختی که هست، سینی چایی رو جلوی داداشم و زنداداشمم گرفتم و نشسته ام روبروی احمدرضا، از خجالتم سرم رو انداختم پایین حاج ر ضا گفت خُب محمود آقا ما در خدمتیم حاج رضا من که توی این قضایا تجربه ای ندارم، فکر کنید مریم دختر خودتون هست، ریش و قیچی دست خودتون حاج رضا دستش رو گذاشت روی سینش، لبخند زد من چاکر شما هستم، راسییتش مهریه اون یکی عروس ما صد و ده سکه بهار آزادیِ، ولی احمد رضا تو خونه به من گفت، مهریه بر ذمه مرد هست و باید پرداخت بشه، من پنجاه تا میتونم پرداخت کنم زن داداشم که از دست احمد رضا دلخور بود گفت... 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾