زیر چتر شهدا 🌹 🌱
خانم حبیب الله: 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_439 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 440 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) _میتونی به بابات بگی یه آیفون تصویری به در آموزشگاه برای من وصل کنه _آره میگم _پس وایسا کارت بهت بدم بگو یه جنس خوبش رو بگیره _حالا صبر کن بهش بگم بعدا میام ازت کارت میگیرم _باشه دستت درد نکنه _سرت درد نکنه عزیزم. الهه خداحافظی کرد رفت، رو کردم به مش زینب _میخوام برای خودم چایی بریزم، شما هم میخوای برات بیارم _اره دستت درد نکنه بیار اومدم آشپز خونه، از شیشه پنجره نگاهی انداختم به حیاط، مینا چادر سرشه فهمیدم میخواد بره بیرون، سریع پنجره رو باز کردم گوشم رو تیز کردم ببینم کجا میخواد بره _مینا گفت محمود جان من برم بچه‌ها رو از خونه مامانم بیارم _ برو ولی دیر نکن زود بیا _باشه زود میام از آشپز خونه اومدم تو هال رو به روی مش زینب ایستادم گفتم _الان وقتشه اگر میخواهید در مورد اومدن من به کربلا با داداشم حرف بزنید پاشید برید بهش بگید، مینا داره میره خونه مادرش بچه ها رو بیاره مش زینب چادرش رو سرش کرد، اومد پشت در هال تا مینا در حیاط رو بست رفت مش زینب در هال رو باز کرد رفت پیش داداشم دل تو دلم نیست، خدا کنه بتونه راضیش کنه همه حواسم رو دادم به داداشم و مش زینب ببینم چی میگن، مش زینب رفت کنار داداشم ایستاد گفت سلام محمود آقا به سلامتی ماشینتم پیدا شد سلام، چه پیدا شدنی ماشینم رو لخت کردن، هرچیش رو میشده باز کردن بردن انداختنش تو بیابون، بچه‌های پاسگاه پیدا کردن، بهم زنگ زدن رفتم آوردمش _بازم خدا رو شکر کن همین‌ِشم پیدا شد، من اومدم یه خواهشی ازت بکنم، تو هم روی من رو زمین ننداز _تا خواهشتون چی باشه _میخوام اجازه مریم رو بگیرم بریم ثبت نام کنیم برای کربلا داداشم هینی کرد _مریم برای کدوم یکی از کارهاش از من اجازه گرفته که حالا برای این یکی شما رو فرستاده که از من رضایت بگیرید _ول کن، گذشته رو پیش نکش الان من دارم بهت رو میزنم نگو نه _راستش مش زینب خیلی ببخشید نه، مریم فقط زمانی میتونه از این خونه بره، که شوهر کنه، بعد دیگه خودش میدونه و شوهرش که کجا بره _یعنی هیچ راهی نداره که شما اجازه بدید _نه هیچ راهی نداره، اینجا خودم بالای سرش بودم، ننگ بالا آورد، ببین سر من رو دور ببینه چیکار میخواد میکنه _محمود آقا این‌طوری نگو من دارم با خواهرت زندگی میکنم، جز نجابت و پاکی و دین و دیانت چیزی ازش ندیدم _ول کنید مش زینب بزار زندگیم رو بکنم میگم نه یعنی نه، بعدم بهش بگو یه وقت نزنه به سرش بگه اختیارم دست خودمه میخوام برم... 👇👇 هواپیما نشست وارد محوطه فرودگاه شدیم صدای زنگ گوشیم اومد موبایل رو از توی کیفم در اوردم نگاه کردم به صفحه گوشی، رو کردم به وحید _خانم موسویه فکر کنم حکم مینا اومده _جواب بده ببین چی میگه تماس رو وصل کردم _سلام خانم موسوی حالتون خوبه _ممنون عزیزم شما خوبید الحمدلله خوبیم _زنگ زدم بهت بگم حکم مینا صادر شد... سلام نویسنده هستم🌹 هر کس میخواد پارت های رمان رو جلوتر بخونه توی کانال وی آی پی عضو بشه🌹 https://eitaa.com/joinchat/2124415010C2ac5b7a71a 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾