┈••✾•🔅
#علیاززبانعلی /قسمت ۳۶۵ 🔅•✾••┈
💢 گفتوگوهایی با عیادت کنندگان
🌷اصبغ، گریه مکن که من رو به سوی بهشت کردهام!
🔸اصبغبننباته به همراه جمعی به عیادت من آمد. فرزندم حسن از آنان عذرخواهی کرده و خواسته بود که به منازلشان برگردند. جز اصبغ، همه بازگشته بودند. او با شنیدن صدای گریه اهل منزل، در بیرون از خانه گریه میکرد. حسن صدای او را شنید و سراغش رفت و دلیل نرفتنش را پرسید. اصبغ در پاسخ گفته بود: ای فرزند رسول خدا، به خدا سوگند، توان رفتن ندارم و پاهایم یاریام نمیدهد! خواهش میکنم اجازه دهید امیرالمومنین را زیارت کنم!
🔸به وی اجازه عیادت دادند. وقتی مرا در آن حال دید که سرم را با پارچه زردی بستهاند و رنگ رخسارم نیز زرد شده است، خودش را روی پاهایم انداخت و گریست.
🔸او را دلداری دادم و گفتم: اصبغ، گریه مکن! به خدا سوگند، من رو به سوی بهشت کردهام.
🔸اصبغ گفت: فدایت شوم، به خدا سوگند، میدانم که شما به طرف بهشت میروید. اگر گریه میکنم، برای غم از دست دادن شماست، نمیدانم دوری شما را چگونه تحمل خواهم کرد. فدایت شوم! میدانم که بعد از این، دیدار با شما میسر نخواهد شد و دیگر سخنی از شما نخواهم شنید. سخنی برایم بفرمایید که از رسول خدا شنیده باشید.
🔸در پاسخ درخواست وی گفتم: آری اصبغ، رسول خدا در یکی از روزهایی که در بستر بیماری بودند و روزهای آخر زندگی خویش را سپری میکردند، به من دستور دادند: «ای علی، به مسجد میروی و بر منبر من میایستی و حمدو ثنای الهی را به جای میآوری و بر من صلوات میفرستی و خطاب به مردم میگویی: من فرستاده رسول خدا هستم و پیام ایشان را به شما ابلاغ میکنم: لعنت خدا و لعنت ملائکه مقرب الهی و انبیای مرسل خداوند و لعنت رسول خدا بر کسی باد که به غیر پدر خویش منتسب شود و نیز بر کسی که به غیر ولیّ و مولای خویش منتسب شود و نیز کسی که به اجیر و کارگزارش ظلم کند و حق او را نپردازد»
من به مسجد رسول خدا آمدم و بالای منبر رفتم، قریش و دیگر مردمان با دیدن من بر روی منبر، گرد هم آمدند و در اطراف من حلقه زدند. پیام رسول خدا را همانگونه که فرموده بودند، ابلاغ کردم. همه سکوت کرده بودند و کسی از آن جمعیت چیزی نگفت. تنها عمربنخطاب در آن جلسه سخن گفت. وی خطاب به من گفت: یاابالحسن، مطلب را رساندی، اما توضیح ندادی و سخنانت را تفسیر نکردی.
🔸تنها پاسخی که به وی دادم، این بود: این سخن تو را به اطلاع رسول خدا خواهم رساند.
به خدمت رسول خدا بر گشتم و سخن عمر را به عرض ایشان رساندم. حضرت فرمودند: به مسجد بر میگردی و بالای منبر میروی و بعد از به جاآوردن حمد و ثنای الهی، به مردم اعلام میکنی: «ای مردم، هرچه به شما تعلیم میدهیم، تأویل و تفسیر آن نیز نزد ماست. بدانید که من پدر شما هستم. بدانید که من ولی و مولای شما هستم و بدانید که من اجیر و کارگزار شما هستم.»
💢 ای عمرو، لحظه جدایی من از شما فرا رسیده است!
🔸عمروبنالحَمِق نیز به عیادتم آمد. به وی گفتم: ای عمرو، لحظه جدایی من از شما فرا رسیده است!
🔸لحظاتی از حال رفتم، دخترم امکلثوم زیاد گریه کرد. بعد چشمانم را گشودم و گفتم: دخترم... امکلثوم! مرا با گریههایت اذیت مکن. اگر آنچه من میبینم تو نیز میدیدی، گریه نمیکردی! ملائکه در آسمانهای هفتگانه پشتسر هم صف کشیدهاند، انبیا نیز پشت سر ملائکه که به صف ایستادهاند و این محمد است که دست مرا گرفته است و میفرماید: «شتاب کن علی جان! آنچه برای تو مهیا شده، به مراتب بهتر از موقعیتی است که در آن قرار داری.»
آرشیو تخصصی کتاب
#علی_از_زبان_علی
http://eitaa.com/joinchat/2158231571C5c516c51de
دفاع همچنان باقیست
https://eitaa.com/defa_baghist