یادداشت با دعوت یکی از دوستان که هیئت علمی دانشگاه تهران هستند راهی بیمارستان امام خمینی شدیم... چند روز قبلش پیام داده بود به دنبال روانشناس و روانپزشک مسلط به زبان عربی هستند برای مجروحان لبنانی که به ایران امده اند...مجروحان حادثه تروریستی پیجرها... سریع به یکی از دوستان روانشناس و مسلط به زبان عربی زنگ زدم... هماهنگی ها انجام شد و چند نفری اعلام آمادگی کردند و گروهی در پیام رسان زده شد... روزهای شلوغی داشتم با مشغله های فردی اجتماعی خودم اما نام مجروحان لبنانی را که شنیدم قلبم تکان خورد باخود میگفتم من در این نظام هستی و جریان همیشگی خیر و شر کجا ایستاده ام؟ در میان انبوه خبرهای کشتار بی رحمانه اسرائیل در تمام این سالها من چه نقشی داشته ام ؟و هزاران سوال بی پاسخ دیگر پذیرفتم و رفتیم بعداز ظهر روز چهارشنبه ۴مهرماه ۱۴۰۳ ترافیک های شدید مسیرهای منتهی ب بیمارستان امام را گذراندم ماشین را بسیار دورتر پارک کردم و پیاده رفتم وارد بیمارستان و ساختمان شدم طبق هماهنگی با سوپروایزر محترم وارد بخش شدیم بدو ورود مجروحی را دیدم که چشمهایش آسیب دیده و پانسمان شده بود و صورتش اثرات خونریزی و جراحت داشت و دستهایش نیز پانسمان بود و درکنارش خانمی نشسته بود بسیار با خوشرویی و گرم سلام و احوال پرسی کردند و همکارمان توضیح داد ما روانشناس و روانپزشک هستیم و آمده ایم ملاقات... پرستار بخش،توضیحی در مورد وضعیت روان مجروحان داد که مورد جدی و شدیدی نبوده است و در حد اختلال خواب بوده و دارو تجویز شده بود.. دانشجوهای پزشکی عرب زبان چه لبنانی و چه غیر لبنانی در تمام اتاق ها دیده میشدند که پروانه وار به گرد مجروحان میگشتند و مشغول تمیز کردن صورت های خونین و شست و شو و تعویض پانسمان های انگشتان دست ها بودند.. مشخص بود درد زیادی دارند اما بسیار تلاش میکردند که آه و ناله ای نداشته باشند... وارد هر اتاق که میشدیم جوانهایی خوشرو با این حجم جراحت و نابینایی تماما با پاسخ هایی با محتوای الحمدالله جواب میدادند... در ابتدای ویزیت ها و در تمام این دو روز قبل ملاقات به این فکر میکردم چه سوالهایی باید بپرسیم چه برنامه درمانی و حمایت روانشناختی باید به آنها بدهیم و حالا در اتاق اول و بعد از دیدن این مقدار از صبر و استقامت و مقاومت متحیر و سرگشته شده بودم هجوم فکرهایم آنقدر زیاد بود که نمیدانستم چه کنم به تلخی و غم چنین حادثه بی رحمانه ای که توسط اسرائیل انجام شده و این همه جوان نخبه حزب الله یک شکل آسیب جدی چشم ها و انگشتان دستها دچار شده اند فکر کنم یا به این روحیه همراه با صبر و استقامت و معنویت و ایمان و همزمان تمام دانسته هایم از کتب روانشناسی و روانپزشکی در سرم رژه میرفتند که راز این مقاومت چیست؟ وارد تک تک اتاق ها میشدیم.هر مجروح یک نفر همراه داشت که اکثرا پدر یا برادرشان بودند مجروحان بسیار دلتنگ همسر و خانواده و فرزندانشان بودند و چه قدر این محبت برایم شیرین و جذاب بود... مجروحی تنها سه روز از مراسم عروسی شان گذشته بود که این اتفاق برایش افتاده بود... عکس همسرش را نشانمان داد.. اصرار داشت هر چه زودتر همسرش به ایران بیاید میگفت همسرم باشد در کنارم قران و دعا میخواند و برایم مایه آرامش خواهد بود همسرش به او گفته بود تا آخر عمر در کنارش می ماند و افتخار میکند که همسر مجروح جنگ است.. میگفت فکر نکنید عاطفه و احساس نداریم اتفاقا خیلی هم احساساتی هستیم اما هدف ما بزرگتر است و سرو جان و مال و همه زندگی مان فدای صاحب الزمان... و چه قدر این بینش و انتخاب آگاهانه قابل تحسین و زیبا بود برخی دیگر ابراز ناراحتی میکردند که با این وضعیت چشم ها دیگر نمیتوانند مثل قبل برای کشورشان کارآمد باشند .. برخی در مورد قبله سوال میکردند که با این شرایط نمازشان صحیح است یا نه بعد از شنیدن صحبتها و دغدغه هاشان حالا دیگر وقت سوال پرسیدن ما بود راز این مقاومت چیست؟ هر کدام به زبانی میگفتند :ایمان به خدا و نزدیک بودن به خدا و من در حالیکه قطرات اشک روی گونه هایم بود به این فکر میکردم من تا به حال برای نابودی اسرائیل چه کرده ام ؟ ✍دکتر فاطمه سادات باطنی استادیار گروه روانپزشکی دانشگاه علوم توانبخشی و سلامت اجتماعی مادرستان؛ https://eitaa.com/maadarestaan متن‌های خود را برای ما بفرستید 👇 @maadarestann