کہ مثلا من را زیر چشمی دید نمیزده..☹ ️
اینقـدر این کار را تکرار کرد کہ من با خودمــ گفتم:
حتما بـرم باهاش صحبت کنم و توجیه ش کنـم ...
دیدم بلند شــد،
کیفـش را برداشت
و همیــن کہ خواست پیاده شود ،
سمت من آمد و یکــ کاغذے را تا کرد و به من داد و رفت!
با خودم گفتم چے میتونہ باشہ؟
شوخے بچہ گانہ؟!😐 تهدید بہ مرگــ؟
آدامس جویده شده لای کاغذ؟😑 کاغذ را که باز کــردم نوشتہ بود:
تو در حجابــت زیبا هستے،
درست مثل ماه کامل در آسمان شب
😇
@dokhtarayebaba