[کتاب دختران آفتاب😌💕] فصل یک _بیا و از خیر جواب بگذر،مادر! _برای چی باید بگذرم؟برای اینکه دخترم به مادرش اعتماد نداره؟!برای اینکه دخترم نمی خواد حرف های دلش رو به من بزنه؟! داشت دیالوگ های فیلم هایش را برای من تکرار می کرد. _فکر می کنم اشتباه گرفتید!اینجا سینما نیست! سرش را به تندی بالا آورد و به چشم هایم خیره شد.لحن سوالش با فریاد همراه بود: _منظورت چیه؟ انگار بهش برخورده بود. چند نفر سرهایشان را به سمت ما برگرداندند.تازه متوجه شدم که حرف بدی زده ام.صدایم را پایین تر آوردم: _فریاد نکش،مادر!مردم دارند نگاه می کنند. _بدرک بزار فکر کنند اینم یه فیلمه! دیگر همه سر هاو نگاه ها سمت ما برگشته بود.دست مادر را گرفتم و گفتم: _اینجا برای این جور صحبت ها مناسب نیست.بیایید بریم توی پارک یا یه جای خلوت دیگه صحبت کنیم. دیگر منتظر جواب مادر نشدم.کیفم را برداشتم و از رستوران زدم بیرون.کنار ماشین منتظرش ماندم.چند لحظه بعد،اوهم آمد.دوباره رانندگی اش بد شده بود.هر وقت عصبی بود،بد رانندگی می کرد.به نخستین پارکی که رسیدیم،نگه داشت.پیاده شدیم و در گوشه خلوتی نشستیم.دستش را گرفتم و گفتم: _چرا این کار ها را می کنی؟!چرا با اعصاب و آبروی خودت بازی می کنی؟!باریکه اشکی از گوشه چشم هایش سرازی شد که دلم را آتش زد. _برگرد خان،مادر!برگرد سر زندگی مان.هنوز هم دیر نشده. _دیگه فایده نداره!من نمی تونم با آبرو و حیثیت کاری ام بازی کنم. از این حرفش ناراحت شدم.حالا دیگه من بودم که صدام رو بلند کردم:...... دخترونه♡ 👉🏻{• @dokhterone •}