🔵دختری تنها در آستانه فصلی سرد!
#طنزیم_خاطرات_دربار ☺️
#قسمت_چهاردهم
#اشرف
شاید همه ی دختران ایران در آن سالها حسرت زندگی مرا داشتند و فکر میکردند من خوشبخت ترین دختر دنیا هستم، ولی به واقع چنین نبود، من مشکلات و دغدغه هایی داشتم که هیچکدام از دختران ایران نداشتند.
مثلا پدرم گاهی نسبت به من سخت گیری میکرد و مانع دوستی و رفاقتم با مردان میشد، باقی دختران ایران در آن سال ها عمرا اگر چنین دغدغه ای را داشتند، آنها فوقش لنگ نان شب شان بودند!
من آزادی بی قید و شرط را دوست داشتم حاضر بودم کل روز را یخ حوض بشکنم و مس بسابم اما شبش را آزادانه در هر کلوبی که خواستم تاصبح برقصم وبنوشم و تفریح کنم اما افسوس که پدرم نسبت به من حساس بود و هر چند ماه یک بار مرا از حضور در چنین مراسمی محروم میکرد! من همیشه ی خدا دختری تنها بودم در آستانه فصلی سرد!
در سال ۱۳۱۷ به زور پدرم مجبور شدم با علی قوام ازدواج کنم، هرچه به والا حضرت التماس کردم من می خواهم ادامه تحصیل بدهم، درس دارم، مشق دارم توی کت همایونی اش نرفت و گفت درست را فردا میخوانی! آن قوام پدر سوخته هم فقط برای این که دختر شاه هستم مرا میخواست نه برای کرامات و فضایل خودم، ما با هم ازدواج کردیم بدون هیچ عشق و علاقه ای "شوهرم از این بی علاقگی یا از اینکه بین ما هیچگونه محبتی وجود نداشت، به هیچ وجه ناراحت نبود. چنین می نمود که او به همین راضی است که رسما شوهر دختر شاه باشد.او کمترین توجهی به این نداشت که ما باید با هم زندگی زناشویی واقعی داشته باشیم... "
💢 نگاه جدی و طنز به تاریخ دو پهلوی در
@dopahlavi