آشفتۀ كار روزگاريم! ولى... عمريست كه در حضور ياريم! ولى... مولاى زمان! اجازه! عرضى داريم: هرجمعه به جاده، چشم داريم ! ولى... مانند گل بهار ،مى گريد و بس هرچند هميشه زار ،مى گريد و بس از هجر تو اى قرار آدينۀ وصل هر آينه روزگار ،مى گريد و بس در قلب زمين ،عشق به جانان جاريست در نبض زمان، نالۀ هجران جاريست از چشم تر چشمۀ جوشان دعا هر جمعه فقط ،ندبۀ باران جاريست خدا را شکر بهر نعمت عشق! ندارم حاجتی جز دولت عشق! دوبیتی لب گشوده صبح جمعه : سلام عاشقان بر حضرت عشق! @emame3vom محمدمهدى عبدالهى عج از زلف پریشان تو دارم گله چندان از زلف پریشان تو از زلف پریشان زلفت گره انداخته در کار دلم سخت ای دوست مرا از سر خود وا مکن آسان پنهان نکند راز مرا پرده‌ی اشکم عمری‌ست که دل باخته‌ام، از تو چه پنهان از عشق تو در آتشم، از آتش عشقت حیرانم و حیرانم و حیرانم و حیران یک شهر شود در پی‌ات آواره‌ی صحرا کافی‌ست که من سر بگذارم به بیابان هر لاله گرفته‌ست قنوت آمدنت را این خاک ندیده‌ست به خود بعد تو باران بازآی که در مقدم تو جان بفشانم من زنده از آنم که به عشق تو دهم جان یوسف رحیمی