خاطره ای از شهید مهدی اسحاقی از زبان اقای زهیری🌹🌹🙏🙏
بعد از عملیات سختی که داشتیم و برگشتیم فرمانده از من خواست تا برم به محلی برای انجام کاری...
و من و همرزمان همه بخاطر عملیات خسته و ناتوان بودیم ولی بخاطر احترامی که به فرمانده داشتم قبول کردم
نشستم پشت فرمان که فرمانده گفت تنها نرو صبر کن یه نفر تیر انداز هم همراهت بفرستم
اقای زهیری تعریف میکردن که منتطر یه نفر بودم که اقا مهدی از بیرون رسید هوا بارونی بود کفشاشونو باز کردن و برگشتن گلای کفشاشونو بتکونن
منو در ماشین دیدن
گفتن ابوالقاسم کجا میری
اقای زهیری جریان رو براشون تعریف کرده بودن
اقا مهدی :منم میام
اقای زهیری :برو به فرمانده بگو و اجازه بگیر و بیا بریم
در حین رفتن به مقصد بودن و نزدیکای مقصد
که یه موشک میزنه کنار ماشین
اقای زهیری میگفتن من لایق شهادت نبودم😭😭😭
موشک سمت ماشین و طرف من خورد
ولی به اقا مهدی اصابت کرد😭😭😭
طوری که جمجمه جداشده بود و خون فواره میزد😔😭😔😭
حالم بد بود..اخه چرا مهدی...من لایق نبودم😭😭😭
من تمام حواسم به اقا مهدی بود و هنگ کرده بودم و از خودم عافل بودم
تعریف میکردن ماشین باسرعت زیاد حرکت میکرد و کنترل پاهام دست خورم نبود که بتونم از روی گاز و کلاج بردارم
اونجا بود که تازه متوجه شدم ترکش به مهره ی کمرم اصابت کرده و پاهام در اون لحطه فلج کرده وپاها ناتوان بود
به حدی که مجبور شدم ماشین را با ترمز دستی نگه دارم
خدا سلامتی به اقای زهیری و خانوادشون بده
و خدا صبر واجر به خانواده های شهدا بده
ان شاءالله
#ح_دو_پ_کوثر_هرند