با کابوسی بد از خواب بلند شدم..
ضربان قلبم تند تند میزد
عرق بر پیشانی ام نشسته بود
مادرم آمد بالا سرم گفت خوبی دخترم؟!
سری تکان دادم گفتم خوبم
صدای اذان صبح را شنیدم بعد از تمام شدن اذان نمازم را خواندم
هرکاری کردم خواب بر چشم هایم نیامد
چند ساعتی گذشت طبق روال جمعه ها ب نماز جمعه رفتم
دیدم رفقایم هر کدام شان ی گوشه ای نشسته اند کز کردن سراغ هرکدام شان ک میرفتم میگفتم چیشده سرشان را پایین می انداختند می گریستند..
هنوز متوجه خبر نشده بودم
دیدم یکی از دوستانم گفت حاج قاسم شهید شده💔
هاج واج بودم گفتم چی؟
گفت حاج قاسم شهید شده
دستانم یخ شد
توان ایستادنم را از دست داده بودم
فقط میخواستم خودم را ب شهدابرسانم تا کمی حالم را تسکین دهند
چادر بر سرم کشیدم ب سمت گلزار شهدا کنار مصلی رفتم
دیدم همه دارن زار میزنند
با این نجوا...
حاجی زود رفتی
ما بهت احتیاج داشتیم
تنهامون گذاشتی ب این زودی
دلم میخواست فریاد بزنم بگوییم
حاجی ما زنده است
همش دورغ است حاجی شهید نشده
اما نبود تمام اتفاق ها واقعیت داشت
حاج قاسم ما مانند کبوتری پر کشیده بود کنار دوستانش🥀
حاجی دلتنگتیم ۲۲ روز تا شهادتت باقیست
@influence_1357