📖 بوق حمام در شهر مقلدها گم میشود
🔸در گذشته گرمابههای ایران با شیپور و بوق مجهز بود. گرمابهداران برای آگاه ساختن مردم به باز شدن گرمابه، یک ساعت پیش از طلوع صبح شیپور میزدند. اتفاقاً روزی در یکی از شهرها شیپور حمام گم و یا خراب شد. گرمابهدار با زحمت زیادی بوقی را با قیمت گرانی تهیه کرد و کار خود را انجام داد.
🔹مرد غریبی که تازه وارد آن شهر شده بود از دیدن این منظره خوشحال شد زیرا دید که در اینجا جنس یکریالی را میتوان به ده ریال فروخت. فورا تصمیم گرفت که تعداد زیادی شیپور بخرد و به این نقطه حمل کند، تا یک بر ده سود کند. مالالتجارهی خویش را وارد میدان بزرگ آن شهر کرد و انتظار داشت در نخستین لحظه، مردم برای خریدن شیپورها سرودست بشکنند، ولی او هرچه توقف کرد، کسی از او احوالی نپرسید.
🔸بازرگان ثروتمندی عصا به دست در آن شهر از آن نقطه عبور میکرد، از آن مرد غریب، علت نقل این همه بوق و سرنا را پرسید، وی سرگذشت خود را به او بازگو کرد، بازرگان خردمند، از حماقت و ابلهی او در شگفت فرو ماند و گفت: تو آخر فکر نکردی این شهر دو حمام بیش ندارد؟! و این همه شیپور در اینجا مصرف ندارد، ولی من برای خاطر تو فردا کاری انجام میدهم که همه اینها ظرف یک هفته به فروش برسد. گفت چکار میتوانی انجام بدهی؟! جواب داد: دیگر این کار به تو مربوط نیست، همین اندازه بدان مردم اینجا مردم مقلد و بیفکرند و من از این نقطه ضعف آنها به نفع تو استفاده خواهم کرد، فورا در آنجا یکدانه بوق به عنوان امانت از او گرفت و به دست نوکرش سپرد تا به خانه او برساند.
🔹بامدادان این مرد سرشناس و ثروتمند، به جای عصا، بوق را به دست گرفت و تکیه زنان بر بوق، راه تجارتخانه را پیش گرفت. شیوه این بازرگان توجه مردم را جلب کرد، و با خود گفتند لابد رمز موفقیت این مرد در زندگی و بازرگانی، همین نوع کارهای اوست؛ مثلاً به جای عصا، بوق برمیدارد، دستهای نیز این نظر را تأیید کردند، غلغلهای در شهر «مقلدها» راه افتاد، مردم دست از کار و زندگی کشیده، همه مشغول خریدن بوق شدند. چیزی نگذشت که تمام بوقها بفروش رسید. بازرگان پیر برای رسیدگی به وضع نقشه خود، تماس مجددی با آن مرد غریب گرفت و مطلع شد که همه شیپورها بفروش رفته است. پیغام داد که هر چه زودتر از این شهر بیرون رود، زیرا فردا نقشه دگرگون خواهد شد.
🔸فردای آن روز بازرگان قد خمیده، بار دیگر به جای بوق، عصا به دست گرفت و به حجرهی خود آمد. مردم از کار و کرده خود پشیمان شدند و فهمیدند که فریب تقلید کورکورانه خویش را خوردهاند، نه عصا نشانه موفقیت بود و نه بوق.
به قول مولوی:
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
✂️
#برشی_از_کتاب : رمز پيروزیِ مردان بزرگ، ص۷۴
👤 آيتالله جعفر سبحانی
🌐
fatehan.net
🆔
@fatehan_net